#همسفر_گریز_پارت_218
یکی از همان لبخندهای بی رنگش را زد و گفت: چیکار کنم؟!
نفس کمی ابرویش را بالا برد.
- عروسی تنها برادرته... پاشو!
دست آرتین را گرفت.
یک لحظه هر دو، بی حرکت ماندند.
نفس سریع لبخند زد.
- حداقل یه کوچولو با من بر*ق*ص...
آرتین لبخندی دستپاچه زد.
- چرا من؟... برو با بقیه بر*ق*ص...
نفس انگشتانش را کمی فشرد.
- با بقیه ر*ق*صیدم؛ پاشو!
آرتین همانطور گفت: من نه... امشب اصلن حوصله ندارم... برو با راهی بر*ق*ص.
نفس اخم آرامی کرد.
- با راهی ر*ق*صیدم... فقط امشب نیست؛ برای عروسی منم نر*ق*صیدی. فکر نکن حواسم نبود!
آرتین سرش را پایین برد و به دستهایشان نگاه کرد.
نفس احساس خوبی داشت. از کارش احساس گ*ن*ا*ه می کرد ولی رضایتش از هم صحبتی و گرفتن ِ انگشتان ِ آرتین، خیلی بیشتر بود.
با نگاهی مظلوم، که همیشه راهی با دیدنش، گوشه ی لبش را می گزید، آرتین را نگاه کرد.
- آرتین؟!
آرتین چشمش را بالا برد.
نفس لبخند آرامی زد.
- جون من پاشو!
آرتین انگشتهای نفس را فشرد.
- قسم نده نفس...
و بلند شد. مگر میشد جان ِ عزیزترینش را قسم بدهند و عمل نکند؟ حتا وقتی عزیزترینش، عزیزترین ِ کس ِ دیگری شده باشد.
نفس خندید و همراهش وسط رفت.
آرمن و کلاریس به نفس لبخند می زدند و لاریسا متعجب ایستاده بود. هر چند، نمی ر*ق*صید؛ فقط دو دستش را کمی بالا برده بود و پاهایش را آرام، با ریتم ِ آهنگ، جابجا می کرد.
خاتون لبخند زد.
- بالاخره آرتین یه حرکتی کرد!
شکوفه با ابروهای بالا رفته به آرتین و بعد کلاریس نگاه کرد و آرام خندید.
راهی به نفس و آرتین نگاه کرد و زمزمه کرد: الکی که نیست؟ نفس ِ منه!
نفس از فرصت استفاده کرد و آرام گفت: به خاطر آرمن هم که شده، باید خودتو خوب نشون بدی. بعد اگه حرفی پیش بیاد، خاله کلاریس و آرمن ناراحت می شن.
آرتین انگار نمی شنید یا نمی خواست بشنود.
این دختر ِ سرحال از عملی کردن ِ درخواستش، باز به نظرش زیباتر از همیشه می رسید؛ با موهایی که برای اولین بار، حلقه های درشت ِ فردارش، روی شانه ها تاب می خورد.
انگار حافظه اش از کار افتاده بود و نمی دانست، نمی توانست بفهمد چه چیزی، چه اتفاقی، همه ی رویا و عشقش را از چنگش بیرون کشیده. خودش؟ دینش؟ حماقتش؟ یا راهی؟
romangram.com | @romangram_com