#همسفر_گریز_پارت_217
- رها هم عاشق نفسه... من که اصلن احساس مادر شوهر بودن نمی کنم! باید از کلاریس بپرسم اون احساس می کنه؟! شکوفه؟ تو انگار نمی خوای به این زودی مادرشوهر بشی!
راهی برگشت و کنار نفس نشست.
- از همکارای شرکت بود... خسته شدی خانومم؟!
نفس سر تکان داد که نه.
لیوانش را سر کشید و آرام گفت: کارت دارم.
راهی سرش را جلو برد.
- بگو عزیزم.
مردد گفت: آرمن یه کم از آرتین دلخوره... میگه از اول شب یه گوشه نشسته. ازم خواست برم بلندش کنم یه کم بر*ق*صه که بعدن حرف و حدیثی پیش نیاد.
راهی آرام گفت: خب...؟
سر تکان داد.
- همین... منتظر شدم تلفنت تموم بشه، بهت بگم.
راهی لبخند زد و آرام گفت: مگه آرتین غریبه س؟!... برو...
نفس بلند شد.
راهی دستش را ب*و*سید و با رضایت گفت: ممنون که گفتی.
نفس لبخند زد و با دلهره رفت.
همه سر میز، با لبخند به راهی نگاه می کردند.
راهی سرحال گفت: چیزی شده؟!
پدرجان با ل*ذ*ت گفت: دیدن عشق، به آدم انرژی میده... همیشه عاشق باشی پسرجان!
راهی دستش را پشت صندلی شکوفه انداخت.
- درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس، پدرجان!
پدرجان خندید.
- من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی؟
لب لعلی گزیده ام که مپرس، پسرجان!
آقای سزاوار خندان گفت: شما هم ؟! پدرجان!
نفس سعی کرد عادی باشد.
کنار آرتین ایستاد و آرام گفت: چرا تنها نشستی؟!
آرتین دود سیگار را به طرف دیگر فوت کرد و آن را در زیر سیگاری خاموش کرد.
romangram.com | @romangram_com