#همسفر_گریز_پارت_216


راهی سر تکان داد.

- برین من میارم.

نفس گفت: سالادم بیار.

راهی لبخند زد.

- چشم!

آن شب، نوید و رها گیتار زدند و راهی خواند.

نفس دائم در فکر سالهای گذشته بود و آرتین، که همیشه اولین نفر به او تبریک می گفت و هدیه می داد اما آن سال، حتا تلفن هم نزده بود.

جای خالی ِ شیطنتهای آرمن و حضورِ آرتین، برایش بیش از حد آزاردهنده بود.

می دانست " آرمن و شیطنت هایش " توجیه ِ خودش است برای کم کردن ِ عذاب وجدان؛ وگرنه آن شب فقط آرتین را کم داشت.

به راهی خیره شد و فکر کرد " خدایا! پس کِی دعامو م*س*تجاب می کنی؟!"

***

راهی بی توجه به مهمانها، با نفس می ر*ق*صید ، حرف می زد و نفهمیدن ِ حرفهای اطراف، برایش مهم نبود.

بعد از شام، وسط ر*ق*ص، موبالیش زنگ زد و برای اینکه صدا نمی رسید، بیرون رفت.

نفس همراه نوید و رها می ر*ق*صید.

لاریسا از شروع جشن، بر خلاف عروسی نفس، شاد بود و دائم می ر*ق*صید و می خندید.

آرتین ظاهرن سرحال بود ولی نفس از همان اول فهمید فقط حفظ ظاهر می کند.

نگاه و لبخند سردش را، نفس بهتر از هرکس می شناخت.

آرمن و لوسینه هم نزدیکشان می ر*ق*صیدند.

آرمن آرام کنار گوش نفس گفت " از اول شب، آرتین یه بارم نر*ق*صیده. چند بار ازش خواستم ولی قبول نکرد. تو برو بلندش کن. شاید اومد وسط."

نفس سر تکان داد.

- نمی تونیم مجبورش کنیم... بذار راحت باشه.

آرمن آرامتر گفت: مگه مَردُمو نمی شناسی؟! منتظر یه سوژه هستن تا یه سال دهن به دهن بچرخونن... تا حالا هم کم نشنیدم... حتا فکر شخصیت و آبروی منم نیست.

نفس لبخند آرامی زد.

- باشه! بلندش می کنم. تو حرص نخور!

کنار کشید و دنبال آرتین گشت.

پشت یکی از میزهای عقب ِ سالن، تنها نشسته بود؛ سیگار می کشید و داشت نگاهش می کرد. نگاه نفس را که دید، دوباره به جمع مهمانها نگاه کرد.

نشست کنار خاتون و شکوفه و منتظر راهی شد.

پدرجان با لبخند، دستش را روی دست نفس گذاشت.

- هنوزم عروس این جمع تویی... عروس ِ امشب، حالا حالاها جا داره تا به پات برسه دخترجان!

نفس بی حواس لبخند زد.

شکوفه گفت: بر خلاف ِ من که خانواده ی شوهرم حاضر نشدن حتا یه بار دقیق نگاهم کنن، نفس خوش شانسه که شما انقدر بهش محبت دارین.

آقای سزاوار لبخند زد.

- همیشه گفتم که نفس برای ما به اندازه ی راهی و رها عزیزه... از شما چه پنهون، من نگران حسادت رها هستم!

خاتون خندید.

romangram.com | @romangram_com