#همسفر_گریز_پارت_215


نفس دست راهی را گرفت.

- نه!

راهی ناباور خندید.

- کیک باشه برای بعد از شام... تا تبریک و خوش و بش می کنین، من شامو آماده می کنم.

نفس با خجالت گفت: اولین بار که اومدین خونه مون، باید غذای بیرونو بخوریم... اگر می دونستم بعد از ظهر دانشگاه نمی رفتم.

آقای سزاوار شانه های نفس را گرفت.

- می خواستیم بی خبر بیایم که تو سورپرایز بشی...

رها خریدارانه به اطراف نگاه کرد.

- نه!... انگار خونه داری هم یاد گرفتی!

راهی از آشپزخانه گفت: خانومم کدبانوئه... صبح، شام درست کرده و رفته.

خاتون گفت: پس من می خوام دستپخت عروسمو بخورم!

شکوفه خندید.

- حالا چی درست کردی؟

راهی با ل*ذ*ت گفت: برام سالاد ماکارونی درست کرده.

نفس برای کمک به راهی رفت.

راهی غذاها را از مایکروفر بیرون آورد.

- گرم و آماده!

نفس میز را چید و همه را دعوت کرد.

برای بردن سالاد که رفت، راهی نگهش داشت.

نفس با خجالت به بیرون نگاه کرد.

راهی لبخند زد؛ کنار ستون ب*غ*لش کرد و آرام گفت: من هنوز تولدتو تبریک نگفتم!

نفس هم آرام گفت: بذار بعد!

راهی بینی اش را به بینی نفس مالید.

- الان می خوام بگم!

نفس لبخند زد.

- بگو!

چشمهای راهی برق زد.

- تولدت مبارک عشق من!

سرش را جلو برد و پشت هم نفس را ب*و*سید.

رها تک سرفه ی آرامی کرد و لبخندش را خورد.

- ببخشید!

نفس قرمز شد.

راهی همانطور که عقب رفت، زمزمه کرد: اگه گذاشتن؟!

رها آرام گفت: هیچ نوشیدنی ای سر میز نبود...

romangram.com | @romangram_com