#همسفر_گریز_پارت_214


- سرما می خوری عزیزم...

نفس به لباسها نگاه کرد.

- خونه که سرد نیست؟! راهی؟!

راهی با لبخند گفت: جان دلم! بیا بپوش!

- اینو؟!

با شیطنت انگشتهایش را لابه لای موهای خیس نفس کرد.

- مگه چی میشه لباسی رو بپوشی که شوهرت می خواد؟!

لباس را گرفت؛ به حمام رفت و با ابروهای بالا رفته پوشید.

راهی در را باز کرد.

- حالا بفرمایید!

به محض بیرون رفتن، شکوفه و کلاریس و خاتون سلام کردند.

متعجب به همه سلام کرد.

نوید و پدرجان و آقای سزاوار هم ایستادند.

گیج، به همه و به راهی نگاه کرد.

- کِی اومدین؟! چه بی سر و صدا!

رها می خندید.

- راهی دستور داد ساکت بمونیم.

سراغ پدرجان رفت و ب*و*سیدش.

- خوش اومدید...بعد از یک ماه، بالاخره اومدین خونه مون! خیلی خوشحال شدم.

همه را ب*و*سید و خوش آمد گفت.

پدرجان گفت: اولین بار چه شبی هم اومدیم!

نفس گفت: پس آرمن و آرتین چرا نیومدن؟

کلاریس گفت: فردا عروسیه؛ کلی کار دارن.

راهی با کیک و شمعهای روشن آمد.

نفس شگفت زده خندید.

- انقدر حواسم به عروسی بود، پاک فراموش کرده بودم!

راهی کیک را روی میز گذاشت.

- من که فراموش نکرده بودم عزیزم؟!

رها گفت: فقط دزد و پلیس بازی ِ راهی دستپاچه مون کرد... می دونی که برای من یکی، چقدر سخته ساکت بمونم!

از همه تشکر کرد و به راهی خیره شد. این مرد، چقدر مهربان بود!

راهی لبخند آرامی زد.

- آرزو کن! شمعها منتظرن!

همانطور خیره به چشمهای خندان راهی، آرزوی قبلی اش را تکرار کرد و شمعها را خاموش کرد.

نوید خندان گفت: مگه با وجود ِراهی، آرزوی دیگه ای هم داری نفس؟!

romangram.com | @romangram_com