#همسفر_گریز_پارت_213


متعجب، به عجله ی راهی نگاه کرد.

- گرسنه ای؟!

راهی خندید.

- نه... مگه خسته نیستی؟

همراهش به اتاق رفت.

- چطور؟!

راهی مقنعه را از سرش برداشت و دکمه های مانتو را باز کرد.

- یه دوش بگیر خستگیت دربره.

سردرگم گفت: چرا با این عجله؟!

راهی باز خندید.

- عجله دارم زودتر بیای پیشم.

نفس هم خندید.

- امشب مشکوکی! خدا به خیر بگذرونه!

راهی در حمام را باز کرد.

- خل خلی بازی های من که تازگی نداره؟... زنگ می زنم غذا بیارن... چی می خوری؟

سریع گفت: غذا درست کردم... بهت که گفتم؟

راهی دستش را به دیوار زد.

- غیراز اون...جوجه دوست داری؟

سر تکان داد.

- فرقی نداره برام... تو که سالاد ماکارونی دوست داشتی؟!...

راهی ب*و*سیدش.

- حالا هم دوست دارم... تا بیای، غذا هم آماده س.

هنوز سردر نیاورده بود.

رفت دوش گرفت و برگشت.

صدای موسیقی، همه جا را پر کرده بود.

صدای زنگ در آمد.

حوله پوشید و جلوی آینه نشست.

راهی در اتاق را باز کرد.

- اومدی؟! خستگیت در رفت؟

- آره... حالا گرسنمه! غذا رو آوردن؟

بلند شد.

راهی گفت: آره... لباس نمی پوشی؟!

نفس گفت: بعد از غذا.

راهی در کشویی ِ کمد را باز کرد.

romangram.com | @romangram_com