#همسفر_گریز_پارت_212


یاد عکسها که افتاد، صورتش باز شد.

- آره. عکسهای سیاه سفید ِ کیش هم چاپ کردم. صبر کن...

بلند شد و عکسها را آورد.

راهی عکسها را گرفت و دو دستش را باز کرد.

- دیدن ِعکس، بدون عکاس؟!

نفس دوباره کنارش لم داد.

از اینکه راهی همیشه عکسهایش را با دقت و توجه به ریزه کاریها می دید، ل*ذ*ت می برد.

یادش آمد همیشه عکسها را خشک نشده به آرتین نشان می داد.

آرتین ساکت نگاه می کرد و نفس باید می پرسید " خوب شده؟" تا جواب بدهد؛ ولی راهی از هر کدام که خوشش می آمد می گفت.

آرتین چند بار گفته بود " اگه قرار باشه از عکسهات تعریف کنم، باید همش در حال تعریف و تمجید از تو باشم."

راهی عکسها را روی میز گذاشت و پشت هم موهای نفس را ب*و*سید.

نفس راست نشست.

- برم سالاد درست کنم.

راهی با لبخند ب*غ*لش کرد.

- خودم بعدن درست می کنم... فعلن نه عکس می خوام، نه سالاد... نفسمو می خوام.

نفس لحظه ای نگاهش کرد و خندید.

می دانست زیباترین رویای سمج ِ آرتین هم به اندازه ی نگاه واقعی ِ راهی آرامش نمی کند.

***

چهارشنبه بود و نفس تا ساعت هفت بعدازظهر کلاس داشت.

مراسم سالگرد ادیک، چند روز زودتر برگزار شده بود تا پنج شنبه شب، جشن ازدواج آرمن را بعد از سالگرد پدرش بگیرند.

کلاس که تمام شد، راهی زنگ زد.

خسته و بی حوصله گفت: اگر ترافیک نباشه یه ساعت دیگه خونه ام.

راهی سرحال بود.

- پس من زودتر از تو می رسم.

نفس با خیال راحت گفت: سالاد ماکارونی توی یخچال آماده س. صبح درست کردم.

راهی خندید.

- قربون تو برم که انقدر کدبانویی... منتظرت می مونم.

زودتر از زمانی که فکر می کرد، رسید.

قبل از اینکه کلیدهایش را دربیاورد، راهی در را باز کرد.

- سلام خانوم خانوما!

لبخند زد.

- سلام. چطوری؟

راهی کیفش را از شانه اش برداشت.

- خوب و منتظر... خسته نباشی... بیا!

romangram.com | @romangram_com