#همسفر_گریز_پارت_211
- تو که شکمو نبودی؟!
راهی آرنجهایش را روی کانتر گذاشت.
- نیستم... پرسیدم چطور فرصت كردی آشپزی کنی؟
نفس خندید.
- فقط پلو درست کردم! مامان خورش مورد علاقه ی شما رو پخته بود؛ یه ظرف برات فرستاد.
راهی با "هوم" به دستشویی رفت.
- دستش درد نکنه.
فنجان ِ چای را روی میز گذاشت و نشست. راهی دستش را خشک می کرد.
- چیکار می کنن با کارای عروسی؟!
لبخند زد.
- مشغولن. این وسط ، خاله کلاریس می خواد ترشی درست کنه! آرتینم جلوی در دیدم. سلام رسوند.
راهی نشست.
- آرمن می گفت سرماخورده.
نفس را به طرف خودش کشید. نفس به راهی لم داد.
- آره... خاله کلاریس می گفت انگار حواسش به دور و برش نیست... برای عروسی آرمن اصلن خوشحال نیست.
راهی آرام گفت: ربطی به عروسی آرمن نداره... نمی خواد بمونه ولی نگران مادرشه...
نفس متعجب گفت: می خواد دوباره بره؟!
راهی سر تکان داد.
- می گفت اگر خاله کلاریس همراهش نره، مجبور میشه بمونه...
- خاله کلاریس نمی ره. هزار بار بهش گفته.
راهی کمی از چای چشید.
- پس می مونه...
نفس سرش را بلند کرد.
- به تو نگفته چشه؟!
راهی لبخند زد.
- نه... اگر می خواست بگه، به تو می گفت.
نفس به حلقه ی راهی خیره شد.
- خاله کلاریس می گفت لاریسا میاد بهش سر می زنه. با اون حرف می زنه ولی باقی موقعها ساکته.
راهی متفکر گفت: لاریسا؟... نمی دونم.
دوست نداشت درباره ی لاریسا حرف بزند یا فکر کند.
درپوش ِ شیشه ای را برداشت و تکه ای نازوک به دهان راهی گذاشت.
- خاله کلاریس یادش رفت کارتهای عروسی رو بده بهم. گفتم خودت که رفتی، می گیری... برای باشگاه ارامنه ورودی می خوان.
راهی سر تکان داد.
- فردا میرم آموزشگاه، می گیرم ... عکسهاتو چاپ کردی؟
romangram.com | @romangram_com