#همسفر_گریز_پارت_210


نفس از آینه نگاهش کرد.

- خود راهی میاد می گیره... خوب شد این طرفی می ریم. می خوام نازوک بگیرم.

***

پلو را که درست کرد، سریع دوش گرفت.

چای درست کرد؛ نازوکها را در ظرفِ شیشه ای در دار ِ روی میز چید و با لیوان ِ چای به بالکن رفت.

نسیم ِ سرد ِ اول شب، لرز به تنش انداخت. ترسید سرما بخورد.

برگشت، روی مبل لم داد و به عکس ِ سیاه سفید دو نفره شان روی بوم که تازه به دیوار زده بودند نگاه کرد.

به نظرش آرتین ضعیف تر شده بود.

صدای چرخیدن ِ کلید، حواسش را برگرداند.

راهی نفس ِ راحتی کشید و وارد شد.

لیوان را روی میز گذاشت و بلند شد.

- سلام.

راهی لبخند زد.

- سلام خانوم خانوما!

کیفش را زمین گذاشت و نفس را ب*غ*ل کرد.

- آخِی!... با این موهای خیس سرما می خوری دخترجان!

نفس عقب رفت.

- نه... خسته نباشی.

راهی سرش را جلو برد و نفس را ب*و*سید.

- خودت خسته نباشی!

به آشپزخانه رفت.

- چای می خوری ؟...با نازوک ِ تازه.

راهی لبخند زد.

- با شما، بله!

و با کیف به اتاق رفت.

چای ریخت.

***

* ایگرا یه غذای ارمنیه؛ مخلوطی از بادمجون ِ کبابی ِ ساطوری شده و گوجه ی کبابی، که سرد سرو میشه. تقریبا شبیبه میرزاقاسمی ِ سرد.

***





راهی طبق عادت همیشگی، آستینهایش را بالا زده بود. نفس بلندی کشید و کنار کانتر ایستاد.

- مگه دانشگاه نبودی؟... پس این بوهای خوب چیه داره میاد؟!

نفس لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com