#همسفر_گریز_پارت_209
نفس با ابروهای بالا رفته به کلاریس نگاه کرد.
- بچم؟!
کلاریس گفت: من براشون می ریزم. تو برو حاضر شو.
- جایی می رین؟
شکوفه در حال رفتن به اتاق گفت: می خوایم ترشی درست کنیم. کلاریس سبزی ترشی می خواد. می ریم خرید کنیم.
نفس به ظرفی که کلاریس داشت پر می کرد، نگاه کرد.
- می رسونمتون... باید برم پلو درست کنم.
کلاریس همانطور که با وسواس، بادمجانهای قلمی را در ظرف می گذاشت، گفت: می خوام ایگرا* هم درست کنم؛ بعد از ادیک، دیگه حوصله ی درست کردنشو نداشتم... برای تو و راهی هم جدا می ذارم.
آب دهانش را قورت داد.
- آخ جان! ایگرا! عاشقتم مادام!
داشتند از حیاط بیرون می رفتند که صدای سرفه ی آرتین و بعد خودش از بیرون آمد.
کمی جا خورد.
لبخند زد و فکر کرد "چه خوب شد دیدمش... دلم تنگ شده بود."
آرتین هم لبخند زد؛ چقدر دلتنگش بود! مثل دو هفته قبل که شکوفه پاگشایشان کرده بود، حس کرد چهره اش زیباتر شده.
- سلام... تو اینجایی؟!
با دقت، صورت ِ آرتین را تماشا کرد.
- اومده بوده توی غارم.
و فکر کرد انگار دیگر هیچوقت قرار نیست لبخند گرم و مهربان آرتین را ببیند.
کلاریس گفت: اون بارون ِ پریشب کار دستش داده... آرمن کار داره، همش با ماشین آرتین میره. این آقا زیر بارون مونده، سرماخورده.
آرتین گفت: من چیزیم نیست... دارین می رین بیرون؟
کلاریس ارمنی گفت: می ریم خرید... نفس ما رو می رسونه و خودش میره خونه.
آرتین سر تکان داد.
- به راهی سلام برسون.
نفس هم سر تکان داد و خداحافظی کرد.
رفتنشان را نگاه کرد و فکر کرد حتما واقعا قشنگتر شده که کلاریس هم یکی دو بار گفته " نو عروسه و بایدم انقدر قیافش عوض بشه!"
شکوفه و کلاریس با ذوق در ماشین ِ نفس نشستند.
"آرمن" روی داشبورد بود.
شکوفه خندید.
- این کدومشونه؟!
نفس هنوز در فکر ِآرتین، ماشین را روشن کرد.
- آرمن.
کلاریس گفت: ای وای! کارتهای عروسی رو یادم رفت بهت بدم.
romangram.com | @romangram_com