#همسفر_گریز_پارت_208
کلاریس شانه بالا انداخت.
- آرمن که آره... ولی آرتین... فکر کردم بعد از چند ماه، دیگه عادی شده ولی انگار هنوز یک ماهه ادیک رفته... اگه لاریسا بیاد بهش سر بزنه، یه ساعتی اون پایین حرف می زنن، وگرنه ساکت و توی خودشه... یه هفته دیگه عروسی برادرشه ولی انگار توی این عالم نیست. نوید داره برای آرمن برادری می کنه.
آهی کشید و لبخند زد.
- خب، تو تعریف کن عروس خانوم! زندگی چطوره؟
اخمهای نفس به خنده تبدیل شد.
- خوبه... خدارو شکر.
کلاریس گفت: سخت نیست؟!
نفس فنجان را میان دو دست گرفت.
- فکر می کردم خیلی سخت باشه ولی نیست. راهی خیلی خوبه.
کلاریس خم شد و با سر انگشت به میز ضربه زد.
- بزنم به چوب! خدا رو شکر.
شکوفه با رضایت گفت: قدرشو بدون.
نفس با شیطنت خندید.
- قدرشو می دونم که می خوام بدو بدو برم براش شام درست کنم دیگه؟!
شکوفه هم خندید.
- هرکس ندونه فکر می کنه می خواد رنگ به رنگ پلو خورش و مرغ و کباب روی میز بچینه!... از فریزر درمیاری، می ذاری توی مایکروفر دیگه!
نفس با خنده پشت چشم نازک کرد.
- می دونه وقت ندارم!... ولی آخر هفته ها براش هر چی دوست داره می پزم.
کلاریس بلند خندید.
- فعلن که آخر هفته ای رو خونه نبودید! یا اینجا، یا خونه ی خاتون... عموش اینا رفتن؟
نفس سر تکان داد.
- نه... ولی تا آخر هفته می رن... رفتن شیراز.
شکوفه آرام تر گفت: اون شب که همه اینجا بودین، بعدش به نوید گفتم دو تا دختر عموهای راهی خیلی حواسشون بهته؛ یکی شونو انتخاب کن، کارو تموم کنیم. اول هی مسخره بازی درآورد که اگه یکی شونو انتخاب کنم اون یکی دلخور میشه... ولی بعد جدی گفت اگه بخوام زن بگیرم، از همین دخترای دور و برم و توی آموزشگاه یکی رو انتخاب می کنم نه از اون سر دنیا.
- حالا چرا داری یواش میگی؟!
شکوفه خندید.
- حواسم نیست... انقدر با کلاریس، درباره ی نوید و آرتین، با پچ پچ حرف زدیم، عادتمون شده!
فنجان خالی را روی میز گذاشت.
- من دیگه برم...
شکوفه بلند شد و به آشپزخانه رفت.
- صبر کن... قیمه بادمجون درست کردم. یه کم می ریزم برای راهی ببری.
نفس به آشپزخانه سرک کشید.
- فقط برای راهی؟!
شکوفه خندید.
- برای هر دوتون... آخه بچه م دوست داره.
romangram.com | @romangram_com