#همسفر_گریز_پارت_207


- بیام پیشت؟

متفکر به راهی خیره ماند. تصاویر شب قبل برایش زنده شد؛ عاشقانه های راهی کنار گوشش، نوازشها و محبتهای او و راه آمدنهای ملایمش با احساسی که نفس در عمرش تجربه نکرده بود.

" یعنی واقعن دیگه زن راهی شدم؟!... این نگاه نگران و منتظر، مال منه؟!"

لبخند آرامی زد.

راهی در اوج ِ نقش ِ همسری، باز هم پدرانه نگران و مراقب نفس بود.

خیالش کمی راحت شد.

- چیکار کنم برات؟ چیزی می خوری برات آماده کنم؟ وانو پر کنم بری توی آب، یه کم آروم بشی؟

فکر کرد " چقدر خوبه راهی رو دارم!"

نفس بلندی کشید.

- الان فقط می خوام بیام پیشت بخوابم!

پنجره را بست و زیر پتو خزید.

- چقدر وقت داریم بخوابیم؟!

راهی آسوده به ساعت نگاه کرد؛ لبخند زد و همانطور که دستهایش را برای به آ*غ*و*ش کشیدن نفس باز می کرد، گفت:

- بیشتر از سه ساعت.

سرش را روی بازوی راهی گذاشت.

- ببخش از خواب بیدارت کردم راهی.

راهی اخم مهربانی کرد.

- معلوم هست چی می گی؟... الان خوبی؟!

لبخند زد.

- آره... خودت گفتی صد بار تکرار کنم تا تو رو دارم از هیچی ن... می...تر...سم!

راهی با عشق موهایش را ب*و*سید.

- بازم میگم... حالا راحت بخواب عزیزم.

نفس چشمهایش را بست و راهی خیره به پنجره، صدای خفه ی " کمک" گفتن ِ نفس یادش آمد و نگاههای ترسیده اش را به دستهایش.

دلش می خواست از نفس بپرسد چه کاب*و*سی می دیده. اینطور بهتر می توانست کمکش کند اما به خاطر آورد اولین قولش به نفس همین بوده که سوال نکند.

به خودش گفت " تموم میشه... همه ی این کاب*و*سها تموم میشه؛ خیلی زود... من می خوام قبل از هر چیز، کنار هم آرامش داشته باشیم."

زمزمه کرد: نفس... ما خوشبخت ترین آدمای دنیا می شیم!

نفس آرام گفت: اوهوم!... حالا بر عکس!

راهی لبخند زد و چشمهایش را بست.

***

نفس عکسهای چاپ شده را برداشت.

مقنعه و مانتو و کیفش را دست گرفت و بالا رفت.

کلاریس لباس پوشیده و آماده ی بیرون رفتن بود و شکوفه، سرحال از دیدن نفس، فقط لبخند می زد.

برای نفس چای ریخت و گفت: صبح دانشگاه رفتی؟

نفس گفت: آره. تا ساعت دو دانشگاه بودم... بچه ها چطورن خاله؟ حسابی درگیرن؟

romangram.com | @romangram_com