#همسفر_گریز_پارت_206


آرتین داشت جلوی چشمش می سوخت و کسی نمی دید...

با تکانهای آرام و صدای راهی پرید.

حس کرد نمی تواند نفس بکشد.

راهی لیوان آب را به لبهایش نزدیک کرد.

- بخور عزیزم...

کمی آب خورد.

با وحشت، در تاریکی به دستهای عرق کرده اش نگاه کرد.

راهی دستهایش را گرفت.

- آروم باش قربونت برم... خواب دیدی...

بغضش ترکید و به هق هق افتاد.

راهی او را میان دستهایش برد و ساکت موهایش را دست کشید.

کم کم از عالم خواب جدا شد و به بیداری برگشت.

صورتش را از سینه ی عریان راهی بلند کرد و با پشت دست، اشکهایش را پاک کرد.

راهی با دستمال صورتش را خشک کرد و دوباره کمی آب به او خوراند.

موهایش را با دو دست عقب زد و با محبت گفت: بهتر شدی؟!

نفس سر تکان داد .

چشمهای نگران ِ راهی در نور کم اتاق برق می زد.

- همون کاب*و*سها بود که یه بار گفته بودی؟

یادش نمی آمد به راهی چه گفته ولی باز سر تکان داد.

راهی نگرانی اش را پشت لبخندش پنهان کرد.

- تموم شد عزیزم... بخواب...

پتو را کنار زد و آرام گفت: الان نمی تونم... باید یه کم هوا بخورم.

بلند شد و کنار پنجره رفت.





هوا گرگ و میش بود. پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد.

نمی دانست چرا آن کاب*و*س را دیده. اصلن به آرتین فکر نکرده بود. تا لحظه ای که خوابش ببرد، غرق راهی بود.

چراغهای شهر هنوز روشن بود و هوا نه سرد و نه گرم.

فکر کرد حتمن به خاطر فشار و استرس ِ روز قبل بوده.

و سعی کرد یادش بیاید منظور راهی کدام حرفش بود؟

درباره ی کاب*و*سها چه می گفت؟ به خاطر آورد. ولی منظورش این نوع کاب*و*س نبود. منظور نفس، دیدن ِ لاریسا و آرتین بود، کنار هم که آن زمان، یک لحظه از ذهنش دور نمی شد.

- نفسم؟...

سرش را گرداند.

راهی همانطور نشسته بود و بدنش را روی دست ِ عمود شده به تخت، تکیه داده بود.

romangram.com | @romangram_com