#همسفر_گریز_پارت_205


راهی دوباره نفس را ب*و*سید و با پا، در بالکن را بست.

- می برمت توی اتاق.

نفس گفت: بذارم پایین! خودم میام!

خندان جواب داد: نترس! قبلن هم اینطوری بلندت کردم! اونوقت که از اسب افتادی...

نفس دو دستش را دور گردن راهی انداخت.

- کِی؟ وقتی بیهوش بودم؟!

راهی سر تکان داد و با شیطنت گفت: آره... ولی اون موقع می خواستم زودتر برسونمت بیمارستان؛ عجله داشتم... ولی حالا اصلن عجله ای ندارم.

وارد اتاق شد و در اتاق را هم با پا بست.

***

آرتین در استودیو بود.

تنها گوشه ای روی زمین نشسته بود و مثل زمانی که ادیک تازه مرده بود، مچاله شده، به موهایش چنگ می زد.

استودیو خالی ِ خالی و تاریک بود.

نفس از پنجره به داخل نگاه می کرد. خواست وارد شود و آرتین را تنها نگذارد ولی در بسته بود.

دوباره پشت پنجره رفت. روی زمین نشست و صدایش زد.

آرتین نمی شنید و مثل معتادی محتاج به مخدر، درد می کشید و خودش را جمع تر می کرد.

بلند شد و بقیه را صدا زد.

همه به حیاط آمدند.

با وحشت، از حال آرتین می گفت اما همه بی توجه، در حیاط قدم می زدند.

فریاد می زد و از بقیه کمک می خواست ولی دید همه با چشمهای بسته راه می روند.

دوباره نشست و آرتین را صدا زد.

آرتین کبریتی آتش زد تا سیگارش را روشن کند و خیره به شعله ی کبریت ماند.

کبریت تا انتها سوخت و انگشت آرتین آتش گرفت.

آرتین همانطور ساکت به شعله خیره بود. نفس فریاد می زد؛ از بقیه کمک می خواست ولی کسی نمی شنید. دست آرتین می سوخت و آرتین، بدون هیچ حرکتی به کبریت سوخته و دستش نگاه می کرد.

لاریسا را دید که کنار آرتین نشست و او هم یک کبریت روشن کرد.

کبریت سوخت و انگشت لاریسا هم آتش گرفت.

آرتین مثل مجسمه مانده بود و همه ی تنش می سوخت.

لاریسا شروع کرد به جیغ زدن. نفس باز کمک خواست.

آرتین خیره به کبریت، گریه می کرد و از چشمهایش خون به جای اشك بیرون می زد.

نفس گریان و بی طاقت، با مشت به پنجره می کوبید.

شیشه ها شکست و دستهایش برید.

سعی کرد وارد شود ولی نمی توانست.

آرتین ساکت نشسته بود و خون از چشمهایش می ریخت.

لاریسا با فریاد و انگشتهای سوخته از در خارج شد. بقیه با چشم بسته همچنان قدم می زدند.

نفس با فریاد کمک می خواست و شیشه ها را با کوبیدن مشتها می شکست ولی همچنان نمی توانست داخل شود.

romangram.com | @romangram_com