#همسفر_گریز_پارت_204


بعد از مکثی طولانی و فکر کردن، گفته بود " نفس دوست نداره توی دانشکده، مسائل خصوصیش مطرح بشه."

پسر گفته بود " خودم با نفس دیدمتون."

زیرکانه جواب داده بود " پس دیگه سوال کردن نداره!"

پسر آرام گفته بود " پس راست گفته."

راهی با اعتماد به نفس بیشتری گفته بود " نفس همیشه راست می گه... بله... من و نفس نامزدیم!"

پسر پیاده شده بود و خواسته بود نفس از ملاقاتشان چیزی نفهمد.

یادش آمد مبهوت، به دروغ نفس فکر کرده بود و از تصورش گرم شده بود.

عقلش می گفت فقط یک دروغ مصلحتی بوده برای راندن ِ ثابتی؛ ولی دلش باور نمی کرد... بارها خواسته بود حرف دلش را بزند ولی ترسیده بود... تردید کرده بود... خجالت کشیده بود...

افتادن ِ نفس از اسب و وحشتش باعث شد جدی به قضیه نگاه کند.

به دنبال فرصت مناسب بود تا با خود نفس حرف بزند.

به یاد نداشت هیچوقت به اندازه ی آن شب دستپاچه شده باشد.

ناامیدی را پس می زد و با لجاجت ِ هشت سالگی اش، سر ِ حرفش بود.

پدرش اولین کسی بود که متوجه احساسش شد.

وقتی نفس با بقیه ی خانومها به سفر زنانه رفته بود.

در باغ کرج، به شایلی خیره بود و غرق ِ یاد نفس و دلتنگی اش، که پدر از اسبش پایین پریده بود و گفته بود "اینجایی راهی؟"

سر تکان داده بود که "بله".

پدرش با انگشت به بینی راهی زده بود و با لحنی خاص گفته بود" نیستی!... توی سفر زنونه ای!"

چقدر نگران بود! نگران سرنوشت؛ نگران ِ نرسیدن به نفس؛ نگران آینده ای که نفس در آن نباشد!

حالا نفس، میان دستهایش خواب بود؛ بدون نگرانی و دغدغه.

مثل بچه ای که در آ*غ*و*ش پدرش خوابیده باشد.

می دانست به خاطر فوت زودهنگام پدرش، چقدر نیازمند حمایت است.

شاید برای جبران ِ همین حس، انقدر با آرتین صمیمی بود.

آرتین به نفس امنیت و اعتماد به نفس می داد. همیشه حمایتش کرده بود و مدتی بود خود را کنار کشیده بود.

حالا راهی احساس مسئولیت بیشتری می کرد. همه ی اینها برایش انگیزه بود. انگیزه ی زندگی کردن کنار دختری که به سینه اش چسبیده بود و آرام نفس می کشید.

اما این دختر، از آن شب همسرش بود. عروسی آرام و رویایی.

به قول پدرجان" دختر شاه پریون"

چیزی مثل چشمه ای گرم در دلش می جوشید.

به آسمان نگاه کرد و با همه ی وجود از خدا تشکر کرد.

دوباره سرش را پایین برد و آرام، پیشانی ِ نفس را ب*و*سید.

نفس خواب آلود زمزمه کرد: واقعن مثل لالایی خوابم برد!

راهی لبخند زد و حس کرد چشمه ی گرم، همه ی تنش را گرفته.

نفس را روی دو دست بلند کرد و ایستاد.

خواب از چشمهای نفس پرید.

- چیکار می کنی؟!

romangram.com | @romangram_com