#همسفر_گریز_پارت_203


- نه... به خاطر بستنیه... دارم گرم میشم... برام بخون...

راهی سرش را خم کرد.

- نصفه شبی، می خوای صدای همه ی برج در بیاد؟!

نفس سرش را بلند کرد.

- توی میکروفون که نه؟! آروم... مثل لالایی!... باید یاد بگیری! خیلی دوست دارم.

صدای قلب راهی را می شنید؛ محکم و تند.

باورش نمیشد اینطور میان دستهای راهی جمع شده و احساس آرامش و امنیت می کند.

به آسمان نگاه کرد و فکر کرد از کدام طرف شروع کند به شمردن ستاره ها؟

راهی با ل*ذ*ت، نفس را به خودش فشرد و خیره به ستاره ها برایش زمزمه کرد.





"من جسمم، تو روح من

من کشتی، تو نوح من

من زخمم، تو مرهمی

من ظلمت، تو روشنی

من راهی، تو موندنی

من تنها، تو همدمی

تو اولین و آخرین، برای من که عاشقم

عزیزترین همسفری، در همه ی دقایقم..."





ساکت شد.

آرام سرش را پایین برد و به صورت نفس نگاه کرد که خوابش برده بود.

لبخند زد.

یاد روزهای اول آشنایی اش با نفس افتاد که برای نگاه کردنش هم مراقب ِ بقیه بود؛ مبادا متوجه احساسش شوند.

یاد شبی افتاد که با ماشین نوید به خانه شان رفته بود و به خاطر برف شدیدی که می بارید، مانده بود.

نفس مریض بود؛ تب داشت و ناله می کرد. آرتین کنارش بود و راهی آرزو کرده بود روزی برسد که مثل آرتین با نفس راحت باشد؛ کنارش بماند و از رسمی حرف زدن خبری نباشد.

چقدر سخت و با احتیاط از نفس برای رها گفته بود تا رها شک نکند! و راضی کردن ِ نوید برای کارِ نفس، روز افتتاح نمایشگاهش...

یاد روزی افتاد که وقتی از خانه ی نوید بیرون می آمد، پسر جوانی جلو آمد و خواست با راهی صحبت کند.

سوار ماشین راهی شد؛ خودش را ثابتی معرفی کرد و همکلاسی نفس.

بلافاصله فهمیده بود همان پسری است که چند روز قبل، باعث دعوا و جر و بحث ِ نوید و نفس شده.

همان شب که روز بعدش، نفس را تا دانشکده رساند و تا شب، از نشستن نفس در ماشینش و تنها بودن در کنارش، سرم*س*ت بود.

پسر، مدتی ساکت مانده بود. بعد پرسیده بود" شما نامزد نفس هستین؟!"

مانده بود چه بگوید.

romangram.com | @romangram_com