#همسفر_گریز_پارت_202


- بابا اون ماشینو بهمون هدیه داده؟!

راهی سرحال گفت: بهمون نه! بهت!... حالا به نقشه هامون برسیم؟!

هنوز گیج و متعجب بود.

- یعنی اون ماشین ِ سفید مال منه؟!

راهی گره ی کراواتش را شل کرد.

- من که ماشین دارم!

به دور و بر نگاه کرد.

تلفن را برداشت و شماره گرفت. راهی خندان به آشپزخانه رفت. آقای سزاوار جواب داد.

نفس گفت: سلام بابا.

- سلام عروس خوشگلم!... رسیدین؟

سوئیچ را بالا گرفت.

- بله... رسیدیم و هدیه تونو که دیدم، شوکه شدم... نمی دونم چی بگم؟

آقای سزاوار خندید.

- هیچی نمی خواد بگی عزیزم... مبارکت باشه... نمیشد که نفس خانوم ِ ما، هر روز اون همه راهو تا دانشگاه بدون وسیله بره و بیاد؟

لبخند زد.

- ممنونم... واقعن سورپرایز شدم...

- می خواستم تا آخر ِ شب، یه سورپرایز داشته باشی... شاه دوماد در چه حاله؟!

به آشپزخانه نگاه کرد؛ راهی در فریزر خم شده بود.

- خیلی خوبه...

- برو پیشش... توی سفر هم اگر کاری داشتین یا کم و کسری، بهم خبر بدین.

دوباره تشکر کرد و گوشی را گذاشت.

به اتاق رفت و تور را از سرش برداشت.

تور را از موهایش جدا کرد و با انگشت، سرش را ماساژ داد.

راهی دست به سینه و با لبخند از کنار در گفت: بستنی ها آب شد!

لبخند زد.

- موهام درد گرفت!... اومدم.

نسیم خنکِ نیمه شب و بستنی، نفس را لرزاند.

راهی کتش را روی شانه های نفس انداخت و ب*غ*لش کرد.

- خب... امشب چند تا ستاره بشمریم؟!

نفس از سرما خودش را جمع کرد.

- تو بخون، من می شمرم!... شبی دویست تا بشمریم، چقدر طول می کشه تموم بشه؟!

راهی لبخند زد.

- یه کار ِ خل خلی ِ دو نفره س که فکر کنم تا آخر دنیا هم تموم نشه! سردته؟

نفس عمیقی کشید و عطر گرم و ترش ِ راهی را به ریه ها فرستاد.

romangram.com | @romangram_com