#همسفر_گریز_پارت_201


- شوهر من دروغ نمی گه!

راهی خندید.

در آسانسور باز شد.

زن و مرد میانسالی با لبخند به آن دو سوار شدند.

راهی دستش را دور شانه های نفس انداخت و جواب لبخندشان را داد.

زن، به نفس نگاه کرد و آرام گفت: مبارک باشه.

نفس تشکر کرد و به راهی لبخند زد.

زن و مرد، طبقه ی چهارده پیاده شدند.

نفس از راهی فاصله گرفت.

راهی خریدارانه نگاهش را روی لباس و صورت و موهای نفس ر*ق*صاند.

- شما کدوم واحد زندگی می کنید؟!

- 141... شما چطور؟!

- منم 141 هستم... چطور قبلن شما رو ندیده بودم؟!

به چشمهای پر از شیطنت ِ او لبخند زد.

- آخه تازه از امشب اومدم.

راهی یک ابرویش را بالا برد.

- خوش اومدین!... خیلی وقته منتظرتون بودم.

دینگ ِ آسانسور بلند شد.

" طبقه ی هجدهم"

راهی کلید را از جیبش درآورد.

- بفرمایید!

در را باز کرد و کلید برق را زد.

همه جای خانه، در گلدانها، شاخه های رز سفید رنگ بود.

با لبخند گفت: انگار امروزم سر زدی!

راهی کلید را روی میز گذاشت.

- ظهر یه سر اومدم... بابا یه جعبه داد بیارم بذارم روی میز؛ برای توئه.

اخم آرامی کرد.

- جعبه؟

راهی جعبه ی کادوی کوچک را برداشت و به نفس داد.

بازش کرد و سوئیچ را بیرون آورد.

با تعجب گفت: سوئیچ؟!

راهی لبخند زد.

- گفتم اشتباهی توی پارکینگ ِ ما پارک نکردن!

شگفت زده خندید.

romangram.com | @romangram_com