#همسفر_گریز_پارت_200


نفس هم خندید.

- پس هر شب گریه می کنم!

راهی اخم مهربانی کرد.

- برای یه شام ِ ناقابل گریه می کنی؟! برای چیزی که چاره ش خیلی ساده س؟... هفته ای یه روز می ریم خرید، یخچالو پر از غذای آماده می کنیم که نه گریه کنی، نه فکرتو مشغول کنه. به اندازه ی کافی سرت شلوغ هست. سال آخری؛ کارای شرکت هست. از تاریکخونه ت دور شدی... به کار و دَرسِت فکر کن به جای شام! یه کوچولو هم به من!





نفس چانه اش را بالا برد.

- اولشه انقدر خوبی؟ عوض نمیشی؟!

راهی مهربان نگاهش کرد.

- اول و آخر نداریم... تا آخر همینطور فکر می کنم.

انگشتهایش را میان موهایش برد و به پنجره تکیه داد.

- زمان همه چیزو ثابت می کنه.

نفس با شیطنت نگاهش کرد.

- حالا دیگه تب مجنون واگیر داره؟!

راهی خندید.

- اینطور میگن! منم امیدوارم!

دست نفس را گرفت و ب*و*سید.

- می دونستی می خواستم به عنوان اولین خل خل بازی بعد از ازدواج چیکار کنم؟!... وسط ِ عروسی و ر*ق*ص و شلوغی برم سوارشایلی بشم، بتازم بیام بلندت کنم ترک ِ اسب، بدزدمت!

نفس میان خنده اخم کرد.

- نه... من سوار نمی شدم... دیگه هیچوقت سوار نمیشم.

راهی گفت: ترک خودم... با من که باشی هیچ اتفاقی نمی افته... نفس! تا برسیم خونه، صد بار با خودت تکرار کن تا منو داری... از چیزی ... ن ِ... می... تر...سی!

نفس خندید.

- حالا برعکس!

ضبط را روشن کرد و نفس آسوده ای کشید.

***

راهی ماشین را در پارکینگ "هجده آ" گذاشت.

نفس به دویست و شش ِ سفید رنگی که در پارکینگ دوم ِ واحدشان پارک شده بود نگاه کرد.

- اشتباه پارک کردن؟

راهی بی تفاوت جواب داد: اگه اشتباه باشه بر میدارن... بریم؟

نفس دامن لباسش را بالا گرفت و همراه راهی سوار آسانسور شد.

لبخند زد و با شیطنت گفت: آقای محترم! خبر دارین نقشه ی همه ی این دم و دستگاه و ساختمونو شوهر من کشیده؟!

راهی به سر تا پای نفس نگاه کرد و لبخند زد.

- حتمن دروغ گفته!

نفس پشت چشم نازک کرد.

romangram.com | @romangram_com