#همسفر_گریز_پارت_198
می دانست نوید احساساتش را بروز نمی دهد.
کلاریس هم مثل شکوفه با گریه برایشان آرزوی خوشبختی کرد.
آرتین و آرمن کنار هم با لبخند ایستاده بودند.
دوباره لبخند و نگاه آرتین سرد بود. احمقانه داشت آرزو می کرد نفس سهم ِ راهی باشد ولی به خانه اش نرود؛ تصور ِ این رفتن و تنهایی، لحظه های آخر ِ کشیده شدن ِ طناب ِ دار را یادش می آورد.
پدرجان جلو رفت و گفت: اجازه می فرمایین به عنوان پدربزرگشون دست به دستشون کنم؟
شکوفه لبخند زد.
- شما اختیار دارید... بفرمایید.
پدرجان دستهایشان را روی هم گذاشت و گفت: توی زندگی سعی کنید برای هم باشید، نه با هم... شونه به شونه ی هم باشید ، نه رو در روی هم... برای همدیگه گذشت داشته باشید... دیگه من و تو ندارین؛ از امشب، ما شدین... باید اول توکلتون به خدا باشه، بعد امیدتون به همدیگه... پدر و مادر و خواهر و برادر و دوست... همه میان و میرن... مثل آب می گذرن... این شمایین که برای هم می مونین... زندگی بالا و پایین داره، تلخی و شیرینی داره؛ اما وقتی با هم باشین، بزرگترین سختی ها آسون میشه و کوچکترین شیرینی، همه ی زندگی تونو شیرین می کنه... اینو یادتون باشه، درست کردن ِ زندگی راحته؛ نگه داشتنش مهمه... ایشالا خوشبخت باشین و مثل امشب، همیشه لبتون خندون باشه... برین به امان خدا...
آرتین فقط چشمهای نگران شده ی نفس را می دید و جمله ی پدرجان در سرش طنین می انداخت " از امشب ما شدین... از امشب ما شدین..."
بی اختیار از جیبش پاکت سیگار را بیرون کشید.
دستی روی بازویش نشست.
گیج به لاریسا نگاه کرد.
- چته؟! امشب چقدر سیگار کشیدی! خودتو داغون کردی.
حواسش نه به لاریسا بود، نه به هیچ کس ِ دیگر. سیگار را به لب گذاشت و روشن کرد. صدای آه ِ بلند لاریسا را شنید و همه ی حسرت و حرص و بغضش را با پک محکمی در سینه حبس کرد.
خاتون و آقای سزاوار هم خداحافظی کردند.
آقای سزاوار نفس را ب*غ*ل کرد و گفت: منو پدر خودت بدون دخترم. اگر هم راهی دست از پا خطا کرد، به خودم بگو گوشمالی ش بدم! برای من و خاتون، سر سوزنی با راهی و رها فرق نداری.
رها میان خاتون و پدرش ایستاد.
- مراقب خودتون باشین... سفر هم خوش بگذره... نگران هیچی هم نباشین. من حواسم به همه هست!
راهی در را برای نفس باز کرد.
- کسی تا تهران با ما نمیاد؟
آرمن گفت: چرا. پشت سرتون میایم. انقدر بوق می زنیم که همه ی تهران و کرج بفهمن امشب چی هستی؟!
با نوید خندیدند.
- شادوماد!
راهی دست تکان داد و سوار شد.
یاسمین، دختر بزرگ عمو فریبرز گفت: دسته گل پرت نکردین...
راهی با لبخند به نفس گفت: دسته گلتو براشون پرت کن، بلکه بختشون باز بشه!
نفس پیاده شد و پشت به همه دسته گل را پرتاب کرد.
راهی سرش را از پنجره بیرون برد.
- راضی شدین؟!
خنده ی آرام نفس را که دید، کامل به عقب برگشت.
پدرجان با دسته گل ایستاده بود و می خندید.
میان خنده ی بقیه، نفس سوار شد و حرکت کردند.
romangram.com | @romangram_com