#همسفر_گریز_پارت_195


پدرجان خندید.

- نه دخترجان! شما دو نفر و بچه تون!

راهی هم خندید.

نفس گفت: نه! قلب ما سه نفره.

پدرجان پیشانی اش را ب*و*سید.

- آدم روی حرف بزرگترش حرف نمی زنه! شما سه تایین!... هر سه تون هم توی قلب من جا دارین.

نفس هم خندید و تشکر کرد.

آرتین آخر ِ همه نزدیکشان شد. هنوز احساس خفگی می کرد؛ از همان صبح که جعبه ی بزرگ لباس عروس را برای نفس تا ماشین برده بود و گوشه ی تور ِ لعنتی، از جعبه بیرون زده بود. دیگر کار از کاب*و*س گذشته بود. آن تور، روی سر ِ نفس می نشست و فقط راهی می توانست آن را بالا بزند.

اولین بار بود حس می کرد کراوات، گلویش را انقدر سخت فشار می دهد.

تا رسیدن به باغ، از بستنش و از خفگی فرار کرده بود. آرمن و لوسینه تمام راه، درجا با آهنگ ِ شاد ر*ق*صیده بودند و شکوفه و کلاریس لبخندشان پاک نمیشد.

مصلحتی هم نمی توانست لبش را شبیه ِ طرح ِ لبخند کند؛ و به خودش حق می داد نتواند. حق می داد نتواند، وقتی طناب دار نامرئی دور گردنش، نمیگذاشت راحت نفس بکشد؛ وقتی می دانست نفسش، تا چند ساعت بعد، قرار است به دیگری جان ببخشد، نتواند... نخواهد که احمقانه شاد باشد. هر چند راهی خوب باشد؛ هر چند لایق نفسش باشد؛ دوستش داشته باشد...

تمام شده بود! به همین راحتی و بدون اینکه کسی حتا بفهمد در میان ِ مهمانهای شاد و سرخوش ِ آن شب، کسی پشت ِ لبخندش، برای آرزوهای دیرینش قبری می کند...

نفس چقدر زیبا شده بود! چقدر آرام! چقدر دست نیافتنی؛ وقتی لبهاش تکان خورد "بله"!

و چقدر آرام، با همان بله ی رضایت، برای فکر کردن و حتا خیال پردازی ِ آرتین هم ممنوع شد!

حالا باید جلومی رفت و زل می زد توی آشناترین چشمهای زندگی اش و باز لبخند می زد؛ با همه ی احساس خفگی و حسرت و تهی شدن ِ وجودش از هوای نفس، لبخند می زد و مرگ ِ آرزوهایش را تبریک می گفت.

زمزمه کرد " تو خوشبختی، همین بسه برای من!" و گرم شد.

راهی گرم و صمیمانه ب*غ*لش کرد.

با همان لبخند آرام و گرم، دست هر دو را گرفت.

نمی توانست به خودش قول بدهد صاحب ِ این دست ِ مثل ِ همیشه سرد را، با یک حلقه که میان انگشتهای ظریفش نشسته بود، این چشمهای خواستنی را با یک "بله" که نفسش را بند آورده بود، فراموش کند؛ اما از ت*ج*ا*و*ز به حریم ِ مرد ِ روبرویش - که برایش مثل آرمن و نوید، عزیز بود- شرم داشت؛ حتا در رویاهایش.

باید سعی می کرد "برادر" باشد، برادرانه نگاه کند، برادرنه حمایت کند تا کوه ِ عذاب، دوباره فوران نکند؛ اگر می توانست!

صداش خش دار و سخت بالا آمد.

- از صمیم قلب براتون آرزوی خوشبختی می کنم... امیدوارم زندگی تون پر از عشق باشه.

نفس با بغض، به چشمهای پُر ِ آرتین خیره ماند و راهی دوباره ب*غ*لش کرد.

***





به باغ و میان ِ مهمانها که رفتند، همه مشغول بودند.

رها و دختر عموهایش که نفس اسمهایشان را به خاطر نداشت، همراه نوید و لوسینه و آرمن می ر*ق*صیدند.

آرتین کنار آقای اوانسیان نشسته بود و ماریا و لاریسا و کلاریس کنارشان.

تا وقت ِ شام، فقط ساز و آواز دوستان نوید و آرمن بود ولی بعد ازشام، نوید و آرمن چند قطعه زدند و خواندند.

راهی که از آرتین خواست او هم بزند، گفت: چیزایی که من می زنم، به درد عروسی نمی خوره.

نفس گفت: ولی من و راهی دوست داریم.

آرتین لبخند زد و یک سی دی از جیبش در آورد.

- می دونم... براتون ضبط کردم که دو نفری گوش کنین... فقط هم ویولن سله.

romangram.com | @romangram_com