#همسفر_گریز_پارت_194


انگار سد ِ صداها باز شد و صدای دست و هلهله، به طرفش هجوم آورد.

روبه رویشان، کنار در، آرتین و آرمن ایستاده بودند.

از همان فاصله، لبخند گرم و برق اشک ِ چشمهای آرتین را دید.

راهی دست نفس را گرفت و فشرد.

عاقد دوباره همه را به سکوت دعوت کرد.

- بله گرفتن از آقای داماد مونده!

راهی با لبخند زمزمه کرد.

- من که راضی ام! از من چرا می پرسه؟!

حس کرد در سرازیری ِ آرامش پایین می رود.

آرامتر از لحظه ای قبل گفت: می خواد مطمئن بشه!

راهی سریع بله را گفت و نفس راحتی کشید.

همه ساکت ماندند تا خطبه تمام شود.

راهی، همانطور که تور را از صورت نفس بالا می زد، ناباور زمزمه کرد: یعنی دیگه نفسم شدی؟!

نفس با لبخند سر تکان داد.

راهی آرام گفت: می دونی چه مسئولیت سختی رو قبول کردی؟!

نفس سردر نیاورد. منتظر نگاهش کرد.

چشمهای راهی برق شادی و شیطنت گرفت.

- وقتی نفسم شدی، یعنی اگه یه لحظه نباشی، خفه میشم، می میرم.

نفس با خیال راحت بازدمش را بیرون داد و باز لبخند زد.

دوباره صدای دست و تبریک بلند شد.

نفس می ترسید سربلند کند و با دیدن دوباره ی آرتین، آرامش ِ تازه یافته، برود.

راهی حلقه را به دست نفس کرد.

حلقه ی راهی را برداشت.

فیلمبردار گفت: عروس خانوم! آروم!

راهی و نفس به هم نگاه کردند و لبخند زدند.

راهی آرام گفت: حالا بر عکس!

همه تک تک تبریک گفتند و هدیه دادند.





پدرجان با آن اخم ِ همیشگی و دل ِ نازک، اشکش را پاک کرد و با دست لرزان، جعبه ی جواهری را باز کرد و با لبخند گفت: این یکی سه تا قلبه!

راهی و نفس به گل سینه ی جواهر نشان نگاه کردند که سه قلب ِ در هم تنیده بود.

پدرجان گفت: اگر گفتی چرا سه تا؟

لبخند زد.

- من و شما و راهی!

romangram.com | @romangram_com