#همسفر_گریز_پارت_193


راهی به نفس نگاه کرد و آرام گفت: من که هر چی می خواستم بهم داده!

رها، کله قند های تزیین شده را برداشت و آرام گفت: اون تورو بکش روی صورتت دخترجان!

نفس متفکر تور را پایین کشید.





بزرگترین آرزویش، آرامش و خوشبختی بود؛ اگر فکر آرتین می گذاشت.

شکوفه قرآن را به دست نفس داد. نفس به کلمات نگاه کرد.

راهی با شیطنت گفت: اگر آرزو محال هم باشه برآورده میشه؟!

نفس لبخند بی جانی زد.

- آرزوت محاله؟!

راهی ابروهایش را بالا برد.

- اینکه دوستم داشته باشی محال نیست؟!

با همان لبخند کمرنگ گفت: الان وقت خل خلی بازیه پسرجان؟!

چشمهایش را بست و آرزو کرد آرتین از ذهنش پاک شود و فقط راهی بماند.

حواسش به صدای عاقد نبود.

فکر آرتین با قدرت به سرش هجوم می آورد و نفس دوباره آرزویش را تکرار می کرد.

راهی سکه ای در دستش گذاشت.

نمی توانست چیزی بشنود. حتا نمی توانست کلماتی را که جلوی چشمش بود بخواند.

با همه ی نیرو داشت جلوی افکارش را می گرفت. به التماس افتاده بود.

" آرتین! خواهش می کنم نمون... بذار این عذاب، همینجا تموم بشه... خدایا!...من هیچی نمی شنوم... خواهش می کنم کمکم کن...به خاطر قلب پاک راهی."

رها خم شد و زمزمه کرد: بار سومه ها؟!

سرش را بلند کرد.

راهی چشمهایش را بسته و چقدر آرام بود!

به بقیه نگاه کرد که مشتاق و خیره به آنها بودند.

شکوفه آرام دست به گونه ی خیسش کشید و لبخند زد.

نوید را که دید، پدرش جلوی چشمش زنده شد. چقدر شبیه پدر شده بود! چطور تا آن وقت نفهمیده بود؟!

نوید هم لبخند داشت.

آقای سزاوار، پدرجان، خاتون، کلاریس... همه لبخند داشتند.

دوباره سرش را پایین انداخت و به انگشتهای گره کرده ی راهی نگاه کرد. درست مثل وقتهایی که آرتین می خواست دعا کند.

فکر کرد همه موقع عقد انقدر نا آرامند؟

دوباره چشمهایش را بست و دعا کرد آرام شود؛ که آرتین از قلبش برود؛ که فقط راهی بماند. نفس عمیقی کشید و سعی کرد بشنود.

از میان خلا، صدای دورِ عاقد را شنید.

- برای بار سوم می پرسم... عروس خانوم وکیلم؟!

دهان خشکش را به زحمت باز کرد و با اینکه با همه ی توان بود، ولی نه چندان بلند گفت "بله" و سربلند کرد.

romangram.com | @romangram_com