#همسفر_گریز_پارت_192


راهی جدی ولی ملایم گفت: می دونم نیستی... خیلی توی این چند ماه بهم نزدیک تر شدی. باهام راحت تر شدی...ولی... اون احساسی که می خواستی پیدا شده؟... باهام راحت باش.

نفس می دانست پیدا شده؛ می دانست به محبت های راهی وابسته شده... فقط اگر خیال آرتین می گذاشت.

نگاهش کرد.

- پیدا شده.

راهی لبخند آرامی زد.

- خدا رو شکر... می خوام قبل از اینکه کاغذی به هم متعهد بشیم، بهت یه قول بدم و ازت یه خواهش کنم... قول بدم تا آخر عمرم دوستت داشته باشم و همیشه کنارت باشم... ازت نمی خوام عاشقم باشی... فقط یه کوچولو باهام مهربون باشی... اول دوست باشیم، بعد زن و شوهر...قبول می کنی؟

نفس با محبت نگاهش کرد و دوباره لبخند زد.





- بله!

راهی با شیطنت گفت: یکی از همین بله های محکمو برای عاقد نگهدار!... محکم بشین؛ پیش به سوی شروع زندگی خل خلی و عاشقانه!

نفس حس کرد انرژی گرفته؛ حس کرد راهی محکم ترین تکیه گاه است... که می شود کنارش از همه ی سختی ها گذشت و از دریای محبتش سیراب شد.

تکرار کرد: پیش به سوی زندگی ِ خل خلی و عاشقانه!

راهی بلند خندید.

- قربون تو برم ... خدایا این خوشبختی رو ازمون نگیر!

صدای ضبط را بالا برد و تا جایی که می توانست گاز داد.

***

باغ، با چراغهای رنگی، روشن شده بود. کوچه باغ، پر از ماشین بود و صدای موسیقی تا جلوی در می آمد.

هنوز هوا تاریک نشده بود ولی مهمانهای زیادی در باغ بودند.

راهی صدای ضبط را پایین برد و با بوق و فلشر وارد باغ شد.

شیرخدا، سگها را انتهای باغ بسته بود ولی صدای پارسشان از میان همهمه و موسیقی شنیده میشد.

خودش با گوسفند و چاقویی بزرگ، کنار ماشین ایستاده بود و لبخند پهنی بر لب داشت.

رها با لبخند گفت: کجایین شما؟! عاقد یک ساعته اومده.

نفس رویش را از گوسفند ِ سر بریده گرداند.

راهی گفت: با بیشترین سرعت ممکن اومدیم.

شکوفه و کلاریس و خاتون، با چشمهای خیس و لبهای خندان جلو آمدند.

نوید و آقای سزاوار تبریک گفتند و همراهشان به طرف ساختمان رفتند.

پدرجان، نزدیک در، با لبخند نگاهشان می کرد. هر دو را با هم ب*غ*ل کرد و ب*و*سید.

تمام سالن، با رنگهای نقره ای و سفید تزیین شده بود . سفره ی بزرگ عقد وسط سالن پهن بود.

عمو فریبرز و همسر و دو دختر جوانش جلو آمدند. راهی معرفیشان کرد و همراه نفس نشست.

بلافاصله همه ساکت شدند و عاقد شروع کرد به خواندن خطبه.

نفس به اطراف نگاه کرد.

نه آرمن بود، نه آرتین. هم خوشحال شد که آرتین نیست، هم ناراحت.

خاتون خم شد و کنار گوششان، با لبخند زمزمه کرد: می گن سر عقد، هر چی از خدا بخواین بهتون میده!

romangram.com | @romangram_com