#همسفر_گریز_پارت_188


نفس گفت: قصه ی عشق!

آرتین سر تکان داد و زد.

راهی دست دور شانه های نفس انداخت و هر دو به آرتین نگاه کردند.

یاد وقتی افتاد که آرتین دستهایش را گرفته بود و با همین ساز، همین آهنگ را زده بود.

یادش آمد چقدر هول شده بود و خجالت کشیده بود.

یاد آرتین افتاد که مثل بقیه ی شاگردهایش، راحت و معمولی برخورد کرده بود.

یادش آمد چطور فرار کرده بود و بالا، در اتاقش، به دستهای لرزانش خیره شده بود و از شوق خندیده بود.

آرتین هم یاد همان خاطره و بوی خوش ِ نفس افتاده بود.

آهنگ را نیمه تمام گذاشت و عصبی گفت: خیلی وقته این آهنگو نزدم... خراب میشه.

راهی لبخند زد.

- همین هم عالی بود... ممنونم.

لبخندی سرسری زد و سیگار دیگری روشن کرد.

آرمن گفت: ناسلامتی پس فردا عروسیتونه... هر وقت دعوا کردین، این آهنگهای غمناکو گوش بدین!... الان عروسیه... باید چی زد؟!

نوید خندید؛ گیتارش را برداشت و زد و خواند.

- گل بریزید رو عروس و دوماد

یار مبارک، یار مبارک باد...

آرمن هم همراهیش کرد.

اون که شاده، شادوماده... از چشاش شادی می باره"

پای خنچه، با یه غنچه، دست رو دست داره..." *

راهی شانه ی نفس را فشرد و خندید.

آهنگشان که تمام شد، نفس خندان گفت: شما که انقدر مجلس گرم کنید، چرا گفتید دوستاتون بیان برای عروسی بزنن؟!

نوید گفت: نمیشه که خودمونو گرفتار ِ ساز و آواز کنیم؟! می خوایم راحت بگردیم، بالاخره شاید بخت ما هم باز بشه...

آرمن گفت: ما نه، تو!

نوید گفت: منظورم خودم و آرتین بود... یه آهنگم مخصوص راهی آماده کردیم!

آرمن و نوید خندیدند.

آرمن گفت: فردا شب یه جشن مردونه می گیریم. مخصوص شب آخر ِ آزادی داماد! اونجا برات می خونیم.

راهی گفت: پس نفس چی؟

نوید گفت: مردونه س! از پس فردا، یه عمر وقت داری پیش نفس باشی! بیچاره! آخرین شب ِ تجردته! آرمن؟ یه چشمه براش بیا!

آرمن گفت: ای به چشم!

زد و صدایش را تغییر داد.

- بله برونه، گل می تکونه، دسته به دسته، دونه به دونه... كي؟

ابروهایش را بالا برد و به نوید نگاه کرد.

هر دو خندیدند.

- شادوماد!

romangram.com | @romangram_com