#همسفر_گریز_پارت_187


کلاریس گفت: آنوش عزیزم.

نتوانست نگرانی ِ همیشگی اش را ندیده بگیرد.

- توی این گرما؟... با ماشین میاد؟

نفس نگاهش کرد.

- آره... چطور؟

- ماشین توی حیاطه. آرمن نبرده. اگر می خوای...

نفس لبخند زد.

- مرسی! هر وقت خواستم می گم. فعلن خداحافظ.

***





غروب، رها نفس را رساند و رفت.

ماشین راهی جلوی در بود.

از پایین سر و صدای پسرها می آمد.

نفس به یاد گذشته افتاد و یک لحظه احساس سبکی کرد که دوباره صدای خنده و حرف بچه ها تا حیاط می رسد.

ایستاد و دلش گرفت. وقتی از این خانه می رفت، دیگر نمی توانست وقت و بی وقت، پایین برود و میان شلوغ بازی ِ پسرها و سازهایشان، در تاریکخانه کار کند.

اگر هم به تاریکخانه می آمد، دیگر مثل سابق، آزاد و با شوق نمی توانست با آرتین بخندد و کار کند و راحت بخواهد برایش بنوازد.

اگر هم می آمد و خنده و شلوغی پسرها بود، آرتین دیگر آرتین ِ سابق نبود... خودش دیگر نفس سابق نبود... هر لحظه عذاب بود و احساس گ*ن*ا*ه و شرمندگی.

فکر کرد بیشتر دلش می خواهد الان آرتین را ببیند یا راهی را؟!

محکم به خودش گفت " درست فکر کن!... معلومه که راهی!"

و با یاس جواب خودش را داد.

" نه... به خودتم دروغ می گی لعنتی..."

در باز شد و راهی خندان میان پله ها ایستاد.

- سلام خانومم... چرا وسط حیاط ایستادی؟!

دستش را دراز کرد.

- بیا پایین عزیزم.

نفس لبخند زد.

- بازم مثل قبل، پایینو گذاشتین روی سرتون.

راهی دستش را گرفت و همراه خودش برد.

آرمن و نوید دست زدند.

- به!... به سلامتی ِ عروس خانوم!

آرتین لبخند می زد و سیگارش میان انگشتانش بود.

راهی گفت: آرتین بزن که نفس به موقع رسید... چقدر به یاد ساز تو، براش بم زدم!

آرتین پک محکمی به سیگار زد و خاموشش کرد.

romangram.com | @romangram_com