#همسفر_گریز_پارت_186
آرتین کنار در مکث کرد و وارد شد.
کلاریس به ارمنی گفت: بشین قربونت برم.... دلت برای غذاهای مامان تنگ نشده بود؟
آرتین نشست و به نفس نگاه کرد. لحنش خاص بود؛ انگار جواب نفس را هم داد.
- دلم برای همه چیز تنگ شده بود... آقا داماد چطوره؟!
کمی غذا در بشقابش ریخت.
- خوبه... کارش تموم بشه میاد دیدنت.
یاد راهی افتاد.
به شکوفه گفت: راهی گفت پرده ها رو اومدن نصب کردن؛ بهت بگم خیالت راحت بشه.
شکوفه سر تکان داد.
- پس دیگه خونه تون کامل شد.
نفس لبخند زد.
- فقط کارتن کتابام و تاریکخونه م مونده ببرم!
شکوفه و کلاریس خندیدند و آرتین متعجب نگاهش کرد.
کلاریس برای آرتین تعریف کرد.
- راهی یه خونه گرفته نوک برج! من و شکوفه و خاتون که می ترسیم طرف پنجره هاش بریم!... خودش هم طراحی ش کرده. بیشتر مثل عکسهای مجله های نفس شده تا خونه... خیلی خوشگل و شیکه.
آرتین لبخند زد.
- مبارک باشه.
نفس با غذایش بازی می کرد.
آرتین نمی توانست نگاه ِ دلتنگش را، هر چند کوتاه و زیر چشمی، از حرکات نفس بگیرد.
کلاریس و شکوفه، از کارهای عروسی برای آرتین می گفتند و گاهی حواسشان به نفس بود که داشت ساکت، غذا را زیر و رو می کرد.
موبایلش که زنگ زد، سریع بلند شد و بیرون رفت.
آرتین با اخم گفت: اتفاقی برای نفس افتاده؟! چرا انقدر عصبی و ساکته؟
شکوفه گفت: چند روزه اینطوره. هر روز بدتر می شه ولی می خواد به روی خودش نیاره.
آرتین، نگران به صندلی خالی نفس نگاه کرد.
کلاریس آرام گفت: بیخودی بدترش نکنید... اضطراب داره؛ خیلی هم طبیعیه... داره یه زندگی جدیدو شروع می کنه. از خونه و خونواده و همه چی داره جدا می شه... همه همینطورن.
شکوفه با بغض گفت: برای منم سخته.
سریع، اشک ِ نچکیده اش را پاک کرد و آرامتر گفت: از حالا دارم دق می کنم.
کلاریس شانه اش را نوازش کرد.
- بیاد اینطوری ببیندت، ناراحت میشه ها؟ راه دوری که نمی خواد بره؟ توی همین شهر داره زندگی شو می کنه. خدا رو شکر راهی هم که جونشو برای نفس میده. اون میاد اینجا، ما می ریم پیشش... بچه ها بالاخره باید برن دیگه؟ آرمن هم یه ماه بعد...چیکار میشه کرد؟
شکوفه آهی کشید واشکش را پاک کرد.
نفس برگشت.
- رها داره میاد دنبالم بریم آرایشگاه. اصلن یادم نبود.
لیوانش را برداشت و سر کشید.
- میرم حاضر بشم تا برسه... خاله کلاریس ممنون.
romangram.com | @romangram_com