#همسفر_گریز_پارت_185
برس را برداشت و به موهایش کشید.
" راهی هیچوقت تنهام نمیذاره"
لبخند آرامی زد و پایین رفت.
در خانه باز بود. با مکث وارد شد.
شکوفه و کلاریس در آشپزخانه صحبت می کردند.
سرش را خم کرد و نگاهشان کرد.
- سلام نفس.
سریع از جا پرید و برگشت.
آرتین با لبخندی آرام، دو دستش را در جیبهای شلوارش کرده بود.
نگاهش هنوز نگاه ِ آرتین سابق نبود ولی لبخندش واقعی بود.
لاغرتر شده بود و برای همین، بلندتر به نظر می رسید.
چقدر دلتنگش بود! دلتنگ ِ این ژست ِ جذابش، دو دست در جیب و گردنش که کمی به راست متمایل بود.
آرام جوابش را داد و لبخند زد.
- خوشحالم که بالاخره برگشتی.
آرتین دستهایش را بیرون آورد.
- تو که می دونستی بر می گردم!
سعی کرد همچنان ظاهرش آرام باشد.
- چون می دونستم، نباید خوشحال باشم؟!
لبخند آرتین پررنگتر شد.
- منم خوشحالم دارم سرحال و آماده ی شروع زندگی می بینمت.
نتوانست گلگی اش را بعد از ماهها پنهان کند.
- دلت تنگ نشد این همه وقت؟ آرتینی که من می شناختم، خیلی مهربون بود...
آرتین به در و دیوار نگاه کرد؛ به موهایش چنگ زد و دو دستش را کلافه پشت گردن نگه داشت.
کلاریس از آشپزخانه گفت: اومدی عروس خانوم؟... بیاین غذا سرد می شه.
نفس، زودتر از او به آشپزخانه رفت.
کلاریس انگار در عرض نیم ساعت، شده بود همان کلاریس سابق.
- سرما نخوری عزیزجان؟ موهات خیسه؛ کولر روشنه.
گفت: نه... سرد نیست.
شکوفه لبخند زد.
- عروسهای سرماخورده خوشگل نمی شن ها؟!
کلاریس نشست.
- نفس همیشه خوشگله... آرتین جان؟
romangram.com | @romangram_com