#همسفر_گریز_پارت_184
دور خودش می چرخید... دستپاچه بود.
لباس پوشید و مضطرب، جلوی آینه ایستاد.
" چرا هول کردی؟ پس فردا عروسیته. می فهمی؟! می خوای زن ِ راهی بشی... اونوقت دو روز مونده به عروسی، اینطور برای یکی دیگه پرپر می زنی؟!"
" نفس! به خدا باید از عذاب وجدان بمیری... باید از راهی خجالت بکشی... تا کِی می خوای بهش فکر کنی؟! پس فردا، آرتین با لاریسا میاد... اصلن با هیچ کس نیاد... تنها باشه... به حال تو دیگه فرقی نداره."
" احمق! داری ازدواج می کنی. بازی نیست! واقعیته! داری زن ِ کسی می شی که از همه جا بی خبر، دوستت داره. اگر یه روز این احساس ِ تو رو بفهمه، همه ی فکر و تصورش درباره ت عوض می شه. دیگه حتا حاضر نمیشه نگاهت کنه..."
وحشت کرد.
" آرتین تو رو نمی بینه...یعنی بیشتر از یه دوست و همسایه نمی بینه... حتا اگر می دید هم تاثیری نداشت. اون نمی تونست باهات ازدواج کنه. باید با یه مسیحی عروسی کنه. همونطور که تو داری با یه مسلمون ازدواج می کنی... پس دیگه چرا انقدر دل دل می کنی؟! می خوای مردد "بله" بگی؟!"
حس کرد چشمهایش بیش از حد بزرگ شده.
مثل چند ماه گذشته، راهی را می خواست تا کنارش پناه بگیرد.
ناخودآگاه، دست برد و تلفن را برداشت. می خواست حداقل به صدای گرم راهی پناه ببرد.
بعد از یک بوق، راهی جواب داد.
- جانم؟
نمی دانست چه بگوید.
- ... راهی...
- جانم؟... نفس؟ چیزی شده؟
مردد گفت: نه... فقط خواستم صداتو بشنوم.
راهی خندید.
- قربون تو برم که انقدر استرس داری... آروم باش عزیزم.
چشمهایش را بست و گوشی را محکم فشرد.
راهی ملایم گفت: یادت بیار چه نقشه هایی داریم؟... چه قراری گذاشتیم؟
آرام گفت: توی بالکنمون بشینیم ...
- وقتی از دست مهمونا خلاص شدیم، بریم توی بالکنمون و اولین بستنی زندگی مشترکمونو بخوریم و ستاره ها رو بشمریم...
- فال هم بگیریم... فال حافظ... مثل پدرجان.
- فال هم می گیریم... می دونستی غیر از نفس خانوم ِ عکاس ِ خودم، اون نفس کوچولوی درونتم که من باباشم چقدر دوست دارم؟!
لبخند زد و به خودش در آینه نگاه کرد.
- چه بابای خوبی!
راهی دوباره خندید.
- تازه کجاشو دیدی؟! بهترین بابای دنیام! یه کم صبر کن... حالا یه نفس عمیق بکش و ده بار به خودت بلند بگو" راهی دیوونه ی منه و هیچوقت تنهام نمیذاره!"
نفس عمیقی کشید و در دل گفت " اینو می دونم... خود احمقم چی؟!"
و بلند گفت: باشه... ببخش بیخودی زنگ زدم. نتونستم خودمو کنترل کنم.
راهی با محبت گفت: همیشه بیخودی زنگ بزن! حالا خانوم عزیزم بره ناهار بخوره و جز چیزای خوب، به هیچی فکر نکنه.
نفس آرام گفت: ممنونم راهی.
romangram.com | @romangram_com