#همسفر_گریز_پارت_183


- دستت درد نکنه... محضر...

راهی سریع گفت: با عاقد هم هماهنگ شد!

دوباره لبخند زد.

- همه ی کارها رو تموم کردی؟!

- نه همه رو! سفارش میوه ها مونده. یه زنگ هم باید به گلفروشی بزنم... یکی دو تا کار کوچیک دیگه هم هست... خبر پرده ها رو به خاله شکوفه هم حتمن بده که خیالش راحت بشه.

دستش را روی قلبش گذاشت.

- فعلن که پایینه... آرتین اومده.

راهی خوشحال گفت: اومد؟... خوب شد... راحت شدم... کِی رسید؟!

- هنوز نیم ساعت نشده.

- بچه ها نیومدن؟ نوید بهم زنگ زده بود.

- نه... هنوز خبر ندارن آرتین برگشته وگرنه سریع میان.

نمی خواست بیشتر درباره اش حرف بزند. راهی خیلی دقیق و هشیار بود.

گفت: ناهار خوردی؟

- نه... می رم دفتر. بابا منتظره. کارم که تموم شد میام... خودت غذا خوردی؟

با مکث جواب داد: نه ... می خورم.

راهی هم مکث کرد.

- ... خانوم قشنگم خوبه؟!

سریع گفت: آره... خوب و گرسنه!

- خوب و گرسنه و خسته... یه کم دیگه مونده! دو روز دیگه، همه ی این استرسها و فشارها و خستگی ها تموم می شه.

فقط سر تکان داد.

- اوهوم!

تلفن زنگ زد.

گفت: حتمن مامانه. از پایین زنگ زده.

- باشه عزیزم. برو... فقط یادت نره؟

اخم کرد.

- چی رو؟!

راهی خندید.

- که دوستت دارم!

لبخند زد و گوشی تلفن را برداشت.

- مراقب باش. خداحافظ.

شکوفه گفت: کجایی تو؟!

- دوش گرفتم.

- بیا پایین غذا بخوریم. آرتین هم اومده... متوجه نشدی؟!

گفت: چرا... لباس بپوشم، میام.

romangram.com | @romangram_com