#همسفر_گریز_پارت_182
نفس لبخند زد و سعی کرد دلهره اش را پس بزند.
***
یک ماه ِ سخت و پرمشغله برای نفس می گذشت.
رها اکثرن همراهش بود. کارتها را نوشته بودند؛ لباسش را تحویل گرفته بود؛ باغ آماده شده بود؛ خانه کامل شده بود و فقط نصب پرده های حریر سفیدش مانده بود که راهی قول داده بود تا روز قبل از مراسم آماده اش کنند.
هنوز مقداری از وسایل نفس مانده بود که بی عجله در کارتن می گذاشت.
دو روز مانده به عروسی، آرتین آمد؛ بی خبر و بی سر و صدا.
نفس از ثبت نام دانشگاه برگشته بود. هنوز کیفش را از شانه اش پایین نگذاشته بود که زنگ زدند.
شکوفه بلند شد تا در را باز کند. کلاریس لیوان شربت را هم می زد.
- بیا عروس خانوم ِ گرمایی...
شکوفه مبهوت در را باز کرد و گوشی آیفون را گذاشت.
- کلاریس... آرتین اومده...
کلاریس لحظه ای خشکش زد؛ بعد لیوان را روی میز گذاشت و بیرون دوید.
شکوفه هم پشت سرش رفت.
بی حرکت، با قلبی پر تپش به در باز نگاه کرد.
" آرتین؟! ... پس بالاخره اومد!"
به بالکن رفت و حیاط را نگاه کرد.
آرتین، کیس بزرگ ساز و دو چمدانش را زمین گذاشت و در را بست.
لحظه ای به حیاط و ساختمان و باغچه نگاه کرد و دو دستش را برای کلاریس باز کرد.
کلاریس با گریه و شوق آرتین را می ب*و*سید. آرتین با دست دیگرش شکوفه را هم ب*غ*ل کرد. بغض نفس شکست اما مثل گریه ی کلاریس و شکوفه، فقط از شوق دیدن آرتین نبود.
انگار دیدن دوباره ی او، سرپوش ِ هفت ماهه ی قلبش را برداشته بود و دوباره برای آرتین بیتابی می کرد.
به اتاقش برگشت و از ترس ِ دیده شدن، با عجله لباسهایش را در آورد و به حمام رفت.
به زور جلوی ریزش اشکش را گرفت و خودش را آرام کرد.
با حوله، گوشه ی مبل نشست و به فکر فرو رفت.
صدای زنگ موبایل از جا پراندش.
بلند شد و جواب داد.
راهی بود؛ سرحال و پرانرژی.
- سلام عزیزم... کارت تموم شد؟
نفس سعی کرد معمولی باشد.
- آره... تازه رسیدم.
- پس بدو شربت، دوش، استراحت!
لبخند زد.
- تازه از حموم اومدم. خنک شدم! کار تو تموم شد؟
- بله! تازه الان از آپارتمانمون میام. پرده ها رو هم نصب کردن. خیالت راحت شد؟!
نشست.
romangram.com | @romangram_com