#همسفر_گریز_پارت_181


نفس نشست و راهی کنارش.

خاتون با لبخند به راهی نگاه کرد.

راهی آرام به نفس گفت: نگران شده بود. با خونه ی خودشون و خونه ی شما و موبایل بچه ها تماس گرفته، کسی جواب نداده. نگران شده... گفت دلم می خواد با نفس هم صحبت کنم ولی بیرونم. موبایلم شارژ نداره شاید قطع بشه...

نفس فکر کرد " راست گفته یا بهونه آورده؟"

راهی همانطور آرام گفت: بهش گفتم خاله کلاریس چقدر افسرده و تنها شده... آرتین از پشت تلفن فقط صدای خنده هاشو می شنوه... گفتم شاید یه فکری بکنه... کار بدی که نکردم؟

نفس متفکر، آرام گفت: نه... خوب کردی گفتی.

کلاریس زیاد صحبت نکرد ولی سرحال شد.

گوشی را به نفس داد و گفت: به همه سلام رسوند. شارژش داشت تموم می شد...

شکوفه از دیدن ِ خنده ی کلاریس، شاد شد.

- گفتی یه ماه دیگه عروسیه؟!

کلاریس سر تکان داد.

- آره. گفت حتمن میام.

خاتون گفت: وقتی بیاد، فکر نکنم به این زودی برگرده. بعدش هم عروسی برادرشه.

آقای سزاوار، سیخهای آماده را کنار گذاشت.

- نباید کارها رو بذارین برای روزهای آخر. سر فرصت و با برنامه به همه ی کارها برسیم که دقیقه ی نود دستپاچه نشیم.

رها گفت: خیالتون راحت باشه! کامل کردن خونه و خریدها و کارت عروسی و برنامه ریزی کارای باغ، کلن یه هفته وقت می بره.

راهی لبخند زد.

- حتمن زحمت همه شم شما قبول می کنی!

رها گفت: نخیر! یه روز برای خرید کردن. یه روز برای نوشتن کارتها. دو سه روز تکمیل خونه، دو روز هم سفارش میوه و شیرینی و وسایل و چیزایی که برای باغ لازمه... غیر از اینه؟

خاتون گفت: همینم برنامه ریزی می خواد عزیزم... فرامرز جان، فکر کنم این یک ماه توی شرکت حسابی دست تنها باشی.

راهی گفت: یه ماه و یه هفته!... مسافرت ِ بعد از عروسی یادتون رفت!

پدرجان گفت: هر کاری از من بر میاد، بگین کمک کنم.

نفس دست دور شانه هایش انداخت.

- شما دستور بدین... بشینین این بالا و دستور بدین تا بقیه اجرا کنن.

پدرجان با محبت لبخند زد.

- من آرزو دارم عروسی شماها رو ببینم... بعدشم اگه عمری باشه، بچه هاتونو.

شکوفه و خاتون با هم گفتند: ایشالا صد ساله باشین.

آقای سزاوار گفت: ایشالا... ولی کم کم و بدون عجله کارها رو سر و سامون بدین.

کلاریس گفت: چند روز دیگه نوید و آرمن هم میان. اونا هم کمک می کنن. نگران نباشین.

راهی بلند شد و به پدرش کمک کرد تا کبابها را آماده کنند.

نفس به آرتین فکر می کرد که چه وقت می آید؟

" چند روز قبل از عروسی؟ یک هفته؟ اصلن راست گفته که میاد؟ "

رها از پشت، نفس را ب*غ*ل کرد.

- انقدر فکر نکن! چشم روی هم بذاری عروسیه و همه ی کارا انجام شده!

romangram.com | @romangram_com