#همسفر_گریز_پارت_180
- قربونت برم... چه خبرا؟
به نفس علامت داد دستمال می خواهد.
نفس دستمال آورد و راهی همانطور که گوشی را با شانه به گوشش چسبانده بود، از بقیه دور شد.
آقای سزاوار سیخ برداشت و به جای راهی نشست.
راهی کمی دورتر ایستاد و خیره به رودخانه، صحبت کرد.
رها آرام به نفس گفت: راهی کارت داره انگار...
نفس نگاهش کرد و بلند شد.
راهی داشت جدی حرف می زد. نفس نزدیکش ایستاد.
- ... ولی هیچ کس جای تو رو نمی گیره...
...
- نمی خواد مجبورت کنه...
...
به نفس لبخند زد.
- یه ماه دیگه ازدواج می کنیم. اون موقع که باید بیای؟!
نفس احساس کرد داغ شده. آرتین بود. آرزو کرد کاش وقتی راهی گفت جواب بده، خودش حرف می زد.
راهی خندید.
- داریم کنار رودخونه کباب درست می کنیم... جات خیلی خالیه...
...
- نفس پیشمه... می خوای باهاش صحبت کنی؟
نفس سعی کرد آرام و خونسرد باشد.
راهی گفت: آها!... باشه باشه...
...
- صبر کن... گوشی. خداحافظ.
با دو انگشت، گوشی را به نفس داد.
- ببر بده به خاله کلاریس.
نفس دلخور، با گوشی رفت.
" حتمن نخواسته باهام حرف بزنه که گفت گوشی رو بده به خاله کلاریس... آخه چرا؟! بعد از شش ماه، نمی خواد صدامو بشنوه؟!... معلومه! تو دلت داره میاد توی حلقت از هیجان... اون که مثل تو نیست؟"
لبخند پهنی به کلاریس زد.
- تلفن با شما کار داره خاله!
کلاریس تعجب کرد.
- آرمنه؟!
نفس بدون حرف گوشی را داد.
کلاریس کنجکاو گفت: الو؟
بعد خندید و به ارمنی احوالپرسی کرد.
romangram.com | @romangram_com