#همسفر_گریز_پارت_179
آرمن خانه ای نزدیک خانه ی ماریا که لوسینه پسندیده بود، برای زندگی مشترکشان در نظر گرفته بود.
کلاریس شوق و هیجان شکوفه را برای آماده کردن جهیزیه ی نفس می دید و ساکت و با حسرت لبخند می زد.
شکوفه از کلاریس نظر می خواست و در نهایت به این نتیجه می رسیدند که خود نفس همه چیز را انتخاب کند.
خاتون به تعریفهای نفس از خانه شان اخم می کرد و می گفت " من که سر گیجه می گیرم از بالا نگاه کنم... آدم هر لحظه احساس می کنه داره پرت می شه!"
شکوفه می خندید.
- جوونا همه چیزشون با ما فرق داره! هنوز هیچی نشده، برای بالکن خونه شون نقشه می کشن!
خاتون پیشانی اش را می گرفت.
- من که اصلن دوست ندارم!... مگه شوخیه؟ خیلی بلنده!
کلاریس هم دوست نداشت.
دهن پر کن می گفت: بیست طبقه بالا؟! اصلن از اون بالا چیزی هم معلومه؟!
نفس با لبخند دست پدرجان را می گرفت.
- شما که دوست دارین؟! میاین توی بالکن با هم یه چای دیشلمه بخوریم؟
پدرجان می خندید.
- هر وقت دعوتم کنی میام دخترجان... دوست دارم.
راهی می گفت: شما که دعوت لازم ندارید؟ هر روز باید بیاید.
آقای سزاوار با شیطنت می گفت: این مادرها هم میان... دو روز سراغشون نرین، خودشون بلند میشن میان!
شکوفه اخم آرامی می کرد.
- آقای مهندس؟ از حالا کار یادشون ندین! اگه یه ذره عاطفه داشته باشن، طاقت نمیارن دو روز سراغ نگیرن...
کلاریس یاد آرتین می افتاد و آه می کشید.
خاتون دست کلاریس را می فشرد.
- آرتین ضربه ی سختی خورد. هیچکدوم فکر نمی کردیم اونقدر به پدرش وابسته باشه... طول می کشه تا شرایطو بپذیره.
روز ِ آخر ِ ماندن در باغ، خاتون وسایل ناهار را کنار رودخانه، روی تخت برد.
راهی داشت گوشتها را به سیخ می کشید که موبایلش زنگ زد.
به نفس گفت: جواب می دی؟
نفس گوشی را از جیبش بیرون آورد و باز کرد و کنار گوش راهی گذاشت.
راهی اخم کرد که " چرا خودت جواب ندادی؟" و صحبت کرد.
- الو... سلام.
...
- به! سلام! چطوری؟!
...
- چه عجب!
...
romangram.com | @romangram_com