#همسفر_گریز_پارت_178


راهی احساس سبکی می کرد.

- می تونیم دوتا صندلی و یه میز کوچیک هم اینجا بذاریم و شبا هر چقدر دوست داری به آسمون و شهر نگاه کنی.

به غروب خورشید خیره شد و دلش خواست آرتین هم بود و این منظره را می دید.

راهی دست دور شانه هایش انداخت و گفت: خدا رو شکر پسندیدی...

نفس آهی کشید و نگاهش کرد.

مثل همیشه از فکرش خجالت کشید.

با اینکه دست ِ خودش نبود، ولی باز از فکر کردن به آرتین، در کنار راهی با آنهمه عشق و یکرنگی خجالت می کشید.

راهی مثل آینه بود. بیش از حد پاک و مثل بچه ها معصوم.

نفس مثل هزار بار ِ گذشته به خودش گفت " دیگه به آرتین فکر نمی کنم... فقط راهی!"

و لبخندی گرم به چشمهای راهی زد.

***

امتحانات ِ نفس و رها به پایان رسیده بود و نفس کمتر در تاریکخانه کار داشت.

بیشتر به رها کمک می کرد تا کارهای پایان نامه اش را تمام کند.

از هر فرصتی استفاده می کرد تا به خانه ی آنها برود و به پدرجان سر بزند.

عاشق وقت گذراندن کنار پدرجان بود و پدرجان هم از دیدن نفس، بیش از همه شاد می شد.

راهی با نوید و آرمن تمرین می کرد و بعد به شکوفه و کلاریس سر می زد.

اگر نفس بود، درباره ی خانه و طرحهایی که کشیده بود صحبت می کردند و اگر نه، قهوه ای می خورد و از شیرینی های کلاریس تعریف می کرد و می رفت.

قرار شده بود اواخر شهریور، قبل از شروع ترم جدید ازدواج کنند.

عروسی آرمن و لوسینه هم یک ماه بعد از آنها بود.

آرتین فقط زنگ می زد و با کلاریس و آرمن صحبت می کرد.

کلاریس یکبار از ماریا شنیده بود که لاریسا هم گهگاه به آرتین تلفن می زند و از حالش باخبر است.

دفاعیه ی رها که تمام شد، آرمن و نوید که دو ماه بود برای چند اجرا در اروپا تمرین می کردند، سه هفته همراه اعضای ارکستر رفتند.

کلاریس غصه دار تر از قبل، در خانه بود و شکوفه دائم کنارش.

هفته ی اول سفر ِ آرمن و نوید که گذشت، راهی همه را به باغ کرج دعوت کرد تا شاید کلاریس کمتر به تنهایی فکر کند و از نبود ِ آرمن غصه نخورد.

سه روز پایان هفته، همگی در باغ بودند و بعد، راهی و آقای سزاوار به تهران برگشتند.

نفس به پانسیون اسبها نمی رفت.

رها و خاتون، همراه شکوفه و کلاریس صبح ها برای سواری می رفتند و نفس، کنار پدرجان می ماند.

در باغ قدم می زدند؛ نفس چای می آورد و کنار رودخانه به پدرجان گوش می کرد.

پدرجان زیر سایه ی درختان می نشست و نفس با سگها بازی می کرد؛ عکس می گرفت و به خاطرات شیطنتهای کودکی ِ راهی می خندید.

راهی به موبایلش زنگ می زد و نفس کارهایی را که با پدرجان کرده بودند تعریف می کرد.

آخر هفته، دوباره راهی و آقای سزاوار برگشتند.

پدرجان سرحال تر از قبل و کلاریس، بدون خنده ولی با ظاهری شادتر بود.

شکوفه می دانست کلاریس دلتنگ پسرها، مخصوصن آرتین است.

کلاریس هنوز اصرار داشت به ارمنستان نمی رود. می خواست آرتین برگردد ولی حرفی به خودش نمی زد.

romangram.com | @romangram_com