#همسفر_گریز_پارت_177


- همینجا رو باید طراحی کنی دیگه؟!





نفس با دقت به همه جا سرک کشید.

- کار سختیه ها! حالا که دارم کاملن خالی می بینم، می فهمم چقدر هنرمندی!

راهی گفت: باید با هم درستش کنیم. اونجوری که تو دوست داری.

نفس سرش را گرداند.

- من؟!

و به اتاق سرک کشید.

راهی از پشت نگهش داشت و دستهاش را دور شانه های نفس حلقه کرد.

- بله، تو. چون اینجا پیله ی مشترکمونه!

نفس سرش را عقب برد و متعجب گفت: پیله ی مشترک ِ من و تو؟!

با لبخند سر تکان داد.

- آپارتمان شماس.

نفس همچنان متعجب گفت: خریدیش؟!

او را میان دستانش برگرداند.

- نه... پروژه ی خودمونه... منم به جای دستمزد کارام، اینجا رو گرفتم... دوست نداری؟!

نفس سر تکان داد که "چرا".

راهی آرام گفت: مگه دوست نداشتی خونه ت بالای یه برج بلند باشه تا از بالکنش همه ی شهرو تماشا کنی؟!

ابروهای نفس بالا مانده بود.

لبخند ناباوری زد و به آپارتمان ِ خالی نگاه کرد.

- باورم نمی شه! یعنی اینجا خونه ی ماس؟!

راهی با محبت گفت: خونه ی کوچیک ما.

نفس عقب رفت و به اتاق دیگر نگاه کرد.

راهی گفت: بابا می خواست یه خونه ی بزرگتر برامون بگیره ولی فکر کردم فعلن بیشتر از یه آپارتمان دو خوابه نیاز نداریم... بعدن اگه خواستیم، عوض می کنیم... پنت هاوس نیست ولی بالکن خوبی داره!

نفس دست راهی را گرفت.

- پنت هاوس می خوایم چیکار؟! اینجا خیلی هم خوبه... اصلن هیچ وقت هم عوضش نمی کنیم!... همین که اول زندگی تونستی بدون کمک، اینجا رو تهیه کنی، عالیه... خیلی دوستش دارم!

راهی با خیال راحت، نفس را به طرف بالکن برد.

- تا آخر ِ تهران از اینجا معلومه... غروب خورشیدم می تونیم تماشا کنیم.

در را باز کرد و بیرون رفتند.

نفس به رها گفت: تو چرا اومدی اینجا؟

رها لبخند زد.

- اومدم از این بالا شهرو تماشا کنم... خوشت اومد؟!

سرحال گفت: باورم نمی شه! شوکه شدم!... همیشه آرزوی یه خونه ی اینطوری رو داشتم.

romangram.com | @romangram_com