#همسفر_گریز_پارت_176


راهی چند بار جایش را تغییر داد و عکس گرفت.

رها از آشپزخانه نگاهشان می کرد و لبخند می زد.

راهی که نگاهش کرد و گفت " رها؟ این سکوتت بدجوری مشکوکه!" ، نفس بلندی کشید و گفت: شما رو که می بینم، فقط به یه نتیجه می رسم... اینکه خدا شما رو برای همدیگه آفریده. اگه همدیگه رو پیدا نمی کردید، هیچ جا با هیچ کس ِ دیگه خوشبخت نمی شدید.

راهی با شیطنت گفت: ببینم؟ پایان ترم که نیست؟ پروژه های دانشگاهت مونده؟ کارت پیشم گیره؟!

رها چانه اش را بالا برد.

- بی نمک! داشتم جدی حرف می زدم.

راهی لبخند زد.

- آخه عزیزم! انقدر سال تا سال یه حرف جدی از تو نمی شنویم، باور کردن حرفهای جدیت سخته.

رها جدی گفت: شاید جدی ترین حرف زندگیم همین باشه.

راهی با عشق به نفس نگاه کرد و نفس فکر کرد " اگر خدا منو برای راهی آفریده و راهی رو برای من، پس آرتین چی؟... جای اون کجاست؟ که بعد از سه ماه دوری، به زنگ ِ تلفنهاش عادت کردم و خبرای کوتاه از زندگیش... اگر راهی برای من آفریده شده، پس چرا به جای دوست داشتنش، بهش وابسته شدم و عادت کردم؟ اینم یه جور دوست داشتنه یا من دارم خودمو گول می زنم؟!"

رها گفت: غروب شد. نمی خوای بریم بالا؟

راهی به نفس لبخند زد.

- پس چقدر باید برای سهمی که خدا از دنیا برام آفریده، سپاسگزار باشم... بریم بالا.

نفس گفت: بازم هست؟! نور که رفت؟

راهی گفت: فقط تماشا می کنیم. بقیه ی کاراش باشه برای بعد... از نقشه ی اینجا خوشت اومد؟

نفس لبخند زد.

- وقتی کار ِ توئه، معلومه که خوشم میاد.

و خودش هم حس کرد راست گفته. همه چیز راهی خوب بود؛ کارش؛ صدایش؛ سلیقه اش؛ نقشه هایش...

راهی سرحال وسایل نفس را برداشت.

- ببینم؟ تو تا حالا طراحی داخلی کردی؟

نفس اخمی آرام کرد.

- طراحی داخلی؟! نه!

راهی دکمه ی هجده را زد.

- می خوای امتحان کنی؟

رها گفت: باید امتحان کنی!

- حالا چرا من که هیچ سر رشته ای ندارم؟!

راهی گفت: سر رشته داری... نور و رنگ و کمپوزیسیون و فضا رو که می شناسی. طراحی فضا هم چیزی غیر از اینا نیست.

رها گفت: و البته اینبار استثنا هم هست.

راهی جلوتر، از آسانسور بیرون رفت و در واحدی را باز کرد.

- بفرمایید.

نفس به آپارتمان ِ خالی وارد شد و اطراف را نگاه کرد.

رها م*س*تقیم به بالکن رفت و در کشویی را بست.

نفس گفت: اینجا که خالیه؟!

راهی لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com