#همسفر_گریز_پارت_175


نفس لبخند زد.

- اذیت نکن!

راهی هم لبخند زد.

- چشم! بله، گفتم.

نفس به خیابان نگاه کرد.

- کجا می ریم؟

راهی از آینه به رها نگاه کرد.

- پروژه ی مورد نظر!

- یعنی چی؟

رها گفت: یه پروژه س که مورد نظره و نقشه ش مال راهیه...

وارد آسانسور که شدند، راهی دکمه ی بیست و یک را زد.

نفس لبخند زد.

- کاش شب بود.

رها گفت: شب و روزش قشنگه.

راهی گفت: شب هم برای عکاسی میایم. هر وقت خواستی.

خانه، آماده و مبله شده بود.

نفس از سالن و اتاق و آشپزخانه عکس گرفت.

رها خیلی جدی و با دقت، کنار نفس بود و یاد می گرفت.

راهی روی مبل لم داده بود و انگار غرق در فیلمی جذاب باشد، نگاهشان می کرد.

-------

* قربونت برم... فدات شم... :)





-------





نفس دوربین دیجیتال را برداشت و از پشت کانتر، راهی را صدا زد.

راهی که سرش را گرداند، عکس گرفت.

- خسته نباشی آقا!

راهی با لبخند گفت: مگه تماشای تو خسته کننده می شه؟! شما خسته نباشید.

نفس گفت: مگه تماشای هنرت خسته کننده می شه؟!

کنار راهی نشست و عکس را نشانش داد.

راهی دوربین را گرفت؛ روسری را از سر نفس برداشت و گفت: یه عکس می خوام بگیرم برای خودم.

نفس گفت: نه که خیلی کم عکس داری؟!

romangram.com | @romangram_com