#همسفر_گریز_پارت_174
- پدرجان هم اومده؟
نفس گفت: آره. همین الان رفتن بخوابن.
راهی گفت: دستیارت چطوره؟ ازش راضی هستی؟
نفس گفت: کاملن... رها باید عکاس می شد.
راهی لبخند زد.
- اینم سرگرمیشه!
رها گفت: یه معمار خوب، باید عکاسی هم بلد باشه. به عنوان رشته ی تکمیلی.
نفس با شیطنت به راهی نگاه کرد.
- مثل راهی که بلده!
راهی دوباره خندید.
- کی؟ من؟!
رها گفت: نه! راهی زرنگتر از ایناس! با یه عکاس ازدواج می کنه راحت بشه!
نفس پافشاری کرد.
- بلدی... می دونم!
راهی گفت: من کار خودمم بلد نیستم! هر چی یاد گرفتم، از تو شنیدم.
نفس با یک ابروی بالا رفته، خیره نگاهش کرد.
راهی بلند خندید.
- من فقط یه کارو خوب بلدم! اعتراف می کنم! که...
کمی خم شد طرف نفس و ادامه داد: جانید مِرنِم! *
نفس هم خندید.
رها گفت: ارمنی رو کِی یاد گرفتی؟!... یعنی چی نفس؟!
راهی گفت: مثلن ارمنی گفتم که تو نفهمی!
رها دست به سینه نشست و بیرون را نگاه کرد.
- نگو!... بازم لوس بازی های عاشقانه س دیگه! یا دوستت دارم یا بمیرم برات یا عاشقتم!...
نفس با لبخند گفت: دخترجان! شب دراز است و قلندر بیدار!
رها سرش را جلو آورد و آرنجهای دو دستش را حایل ِ لبه ی صندلی های جلو کرد.
- از حرص ِ شما دو تا، می رم با یه ایتالیایی ازدواج می کنم که حتا سلام و احوالپرسی هاشم نفهمید!
راهی گفت: اونوقت خودتم هیچکدوم از حرفاشو نمی فهمی که؟!
رها خندید.
- فِک کن!
راهی گفت: از تو بعید نیست! فقط باید بهش بفهمونی برای یه مدت کوتاه باهاش زندگی می کنی... دلتو که زد باید برگرده ایتالیا...
نفس گفت: به پدرت گفتی شب بیاد خونه ی ما؟
راهی اخم کرد و چشمهایش برق شیطنت زد.
- خونه ی ما؟! مگه خونه داریم؟!
romangram.com | @romangram_com