#همسفر_گریز_پارت_173
- مثل این دوتا تحفه!
پدرجان گفت: اگر عمری باشه، تو رو هم می بینیم! شب دراز است و قلندر بیدار؛ دخترجان!
شکوفه و خاتون خندیدند و نفس به ساعت نگاه کرد.
رها گفت: دلت شور نزنه!... میاد!
نفس گفت: یه زنگ به راهی بزنم...
و به اتاقش رفت.
رها هم بلند شد.
- منم باهاشون میرم.
خاتون با اعتراض گفت: رها!
رها مظلومانه نگاه کرد.
- برای کار میرن... وقتی خواستن برن گردش و تفریح، همراهشون نمی رم!
شکوفه لبخند زد و به خاتون گفت: بذار بره... نفس از خدا می خواد پیش رها باشه... طفلی کلاریس تنهای تنها شده. آرمن که یا سر کاره یا با نامزدش بیرون... این دوره های هفته ای نباشه، هیچ کس رو نمی بینه... آرتین بد کرد رفت.
پدرجان چایش را خورد و گفت: کجا می تونم یه چرت بهاره بزنم شکوفه خانوم؟
نفس با کیف وسایل و دوربین و سه پایه بیرون آمد.
- توی اتاق من پدرجان... بفرمایید.
پدرجان را به اتاقش برد. پتو را کنار زد و بالش را جا به جا کرد.
- بفرمایید.
پرده را کشید تا اتاق تاریک شود.
- با اجازه ما داریم می ریم...
و پیشانی اش را ب*و*سید.
پدرجان با لبخند گفت: به سلامت عزیزم...
راهی جلوی در منتظر بود.
رها گفت: می ریم پروژه ی مورد نظر؟
راهی گفت: بله... شما دستیار خانوم عکاس ما هستین؟!
رها با شیطنت گفت: شما هم مهندس سزاوار هستین؟... خوشبختم!
راهی لبخند زد.
- بنده همسر ِ خانوم عکاس هستم. منم خوشبختم!
رها گفت: به نظرم جسارتن یه آینده رو فراموش کردین! همسر ِ آینده!... بنده هم علاوه بر دستیار، خواهر شوهرشون هم هستم.
راهی گفت: جسارتن آینده!
و خندید.
رها گفت: آقای آینده! لطفن ضبط ماشینو آتیش کنین! مرحمت بفرمایید شاد باشه!
راهی ضبط را روشن کرد.
romangram.com | @romangram_com