#همسفر_گریز_پارت_172


- نگران نباش... تا زنده ام تنهات نمی ذارم عزیزم.

***

پدرجان با لبخند، عکسهای نوروز را تماشا می کرد.

رها گفت: جای من حسابی خالی بوده...

شکوفه گفت: جای تو و آرمن و آرتین... تو هم که توی کوه و بیابون بهت بد نگذشته؟

خاتون از آرتین پرسید.

شکوفه گفت: هفته ای یکبار به کلاریس زنگ می زنه... اونجا هم داره تدریس می کنه.

نفس با سینی چای و استکانهای کمر باریک آمد.

- بفرمایید... چای کمر باریک مخصوص پدرجان.

پدرجان به سینی نگاه کرد.

- زنده باشی دخترجان.

شکوفه با لبخند گفت: این استکانهای قدیمی رو چه جوری پیدا کردی؟!

رها گفت: حتمن مال جهیزیه تون بوده خاله!

نفس گفت: پدرجان دوست داره توی اینا چای بخوره.

استکان را نزدیک دست پدرجان گذاشت و کنارش نشست.

خاتون گفت: نفس می دونه دل هر کس رو چطور بدست بیاره.

رها خندید.

- کم کم داره کدبانو می شه!

پدرجان گفت: تو کِی خانوم میشی تا با چشم خودم ببینم و بعد از دنیا برم؟!

شکوفه گفت: ایشالا صد ساله باشین... رها که ماشالا حرف نداره پدرجان؟

خاتون گفت: یادتون رفته پدرجان منم مثل رها شیطون بودم؟ خود شما فکرشم نمی کردین یه روز از پس زندگی بر بیام.

پدرجان لبخند زد.

- تو از اول خانوم بودی!... با این حساب باید زودتر رها رو رد کنید بره تا یه کم هنر زندگی رو یاد بگیره.

رها پدرجان را ب*و*سید.

- حیف که می دونم دوستم دارین و دوریم براتون سخته.

نفس گفت: مخصوصن عید.

رها عکسها را گرفت و دوباره نگاه کرد.

- آرمن چرا نیومده بود؟

شکوفه گفت: لوسینه نیومد، آرمن هم با خانواده ی لوسینه رفت اصفهان.

رها ادایی در آورد.

- چه زن ذلیل!

خاتون گفت: جوونن دیگه... می خوان با هم باشن.

و تشری ملایم به رها زد: ذلیل یعنی چی؟

رها دوباره خندید و با چشم به نفس اشاره کرد.

romangram.com | @romangram_com