#همسفر_گریز_پارت_171


لوسینه و لاریسا ساکت ایستاده بودند.

آرتین شکوفه را هم ب*غ*ل کرد و سفارش کرد مراقب کلاریس باشد.

شکوفه با گریه سر تکان داد و گفت: مراقبیم. تو هم زود برگرد.

آرتین با نوید و آرمن و راهی کمی دورتر، آرام صحبت کرد. هر سه آرام سر تکان دادند و خداحافظی کردند.

از لوسینه و لاریسا کوتاه خداحافظی کرد و به لاریسا گفت: ما حرفامونو زدیم... بذار خیالم راحت باشه.

لاریسا سر تکان داد و اشکش را پاک کرد.

نفس فکر کرد " با من، همین دو کلمه صحبتم نداری... اونوقت من تا فردا برات حرف دارم."

آرتین به نفس نگاه کرد و لبخند زد.

نفس متوجه لبخند ساختگی اش شد.

آرتین آرام گفت: مراقب خودت باش... به عکاسی هم ادامه بده... امیدوارم دفعه ی بعد که می بینمت، بیشتر از حالا موفق و مشهور شده باشی...

نفس حس کرد صدایش از بغض در نمی آید.

گرفته گفت: تو هم موفق باشی...

آرتین همانطور آرام گفت: منو ببخش اگر این چند ماه، دوست خوبی برات نبودم...

نفس با چشمهای پر از اشک گفت: آرتین... تو نمی تونی بمونی... طاقت نمیاری... بر می گردی...

آرتین نگاهش را از چانه ی لرزان و چشمهای او دزدید.

- دعا کن طاقت بیارم.

نفس با لجبازی و بغض گفت: دعا می کنم طاقت نیاری و باز برگردی خونه.

آرتین نفس بلندی کشید و دوباره لبخند زد.

- الان ازم متنفری؟!

نفس سر تکان داد.

- بیشتر از هروقت دیگه...

آرتین آرام گفت: نباش... مجبورم برم...

نفس زمزمه کرد: بر می گردی... مطمئنم.

آرتین لبهایش را به هم فشرد.

- خداحافظ نفس.

دوباره کلاریس را ب*و*سید.

نفس جلوی اشکهایش را گرفت و رفتنش را تماشا کرد.

احساس کرد تنها شده. تنهاتر از هر وقت دیگر. احساس کرد نه فقط عشققش را از دست داده، تکیه گاهش هم رفته. پشتش لرزید.

راهی آرام گفت: بریم؟

سر تکان داد و برای اولین بار، دستش را دور بازوی راهی انداخت.

راهی با لبخندی محو و نگاهی شیفته گفت: من پیشتم عزیزم.

نفس حس کرد دلش می خواهد همانجا به آ*غ*و*ش راهی پناه ببرد تا ترس از تنهایی و سرما را فراموش کند.

بازوی راهی را فشرد و آرام گفت: تنهام نذار.

راهی دستش را روی دست نفس گذاشت.

romangram.com | @romangram_com