#همسفر_گریز_پارت_170


- زنگ می زنم.

نفس می دانست این یعنی "نه"

آرمن گفت: اگه نتونست بیاد، من و مامان و لوسینه می ریم. ارمنستان همین ب*غ*ل گوشمونه دیگه!

لاریسا به پیشانی اش دست کشید و لیوان آب را یک جرعه سر کشید.

کلاریس بدون اینکه به کسی نگاه کند گفت: من جایی نمی رم. هر کس دوست داره، بیاد اینجا منو ببینه.

آرتین به کلاریس خیره شد و نفس به آرتین.

آرتین پلکهایش را به هم فشرد و به بشقابش نگاه کرد.

شکوفه گفت: هر چی خدا بخواد...

سکوت سنگین را آرمن با لبخند شکست.

- شام آخر مسیح هم انقدر ساکت نبود! آرتین که چند ماه دیگه بر می گرده...

نوید هم لبخند زد.

- خوب موقعی داره می ره! زحمتها و دوندگی های دو تا عروسی رو داریم. میره که خسته نشه!

راهی گفت: ما آرتینو برای زحمت نمی خوایم. همین که باشه و ساقدوش ما بشه کافیه.

نوید گفت: اِ؟ مگه دست خودشه؟! به زور می کشونیمش اینجا کمک کنه.

آرتین فقط لبخند زد.

شکوفه گفت: قراره آرتین ساقدوشت باشه؟!

راهی لبخند زد.

- قرار که نذاشتیم... ولی الان خواهش می کنم قبول کنه.

آرتین به راهی و نفس نگاه کرد.

آرمن گفت: راهی جان! ساقدوش شدن ِ ما برات خرج برمی داره ها! مثل مال شما مسلمونا نیست!

راهی به آرتین نگاه کرد.

- آرتین بیشتر از اینا به گردن ما حق داره. قبول کنه، خرجش مهم نیست.

آرتین همان لبخند آرام و بی جان را تکرار کرد.

- هر دوتون برام عزیزین... چرا قبول نکنم؟

نفس با بغض غذایش را تمام کرد و فکر کرد " چرا ما مثل خانواده ی راهی آرامش نداریم؟"

آرتین از سر میز بلند شد و تشکر کرد.

نمی خواد زحمت بکشید بیاید فرودگاه. هوا سرده. بیخود هم معطل می شید.

نوید خندان گفت: می خوایم مطمئن بشیم که میری... هوای اول اسفند هم سردی نداره...

***

کلاریس وقتی آرتین را ب*غ*ل کرد، بغضش ترکید.

آرتین آرام گفت: گریه نکن مامان... غصه می خورم ها؟

کلاریس بدون اینکه از آرتین جدا شود، گفت:غصه ی من چی؟... چطور دلت میاد بری و تنهام بذاری؟

نفس به چشمهای آرتین خیره شده بود که داشت پر می شد.

آرمن را ب*غ*ل کرد و گفت: یادت نره؟ خیالم راحت باشه؟

romangram.com | @romangram_com