#همسفر_گریز_پارت_169


راهی گفت: دختر شاه پریون!

کلاریس لبخند زد.

- باریکلا به نفس!... قهوه می خورین بچه ها؟

شکوفه گردنبند نفس را دید و نفس و راهی تعریف کردند.

کلاریس نیم ساعت بعد، آرامتر گفت: آرمن، برو آرتینو صدا کن. بگو نفس و راهی اومدن. تا بیان بالا و شام بخوریم، باید بریم فرودگاه.

نفس فهمید لاریسا هم پایین است. با حرص به آشپزخانه رفت.





کلاریس همراهش رفت و آرام گفت: می بینی نفس؟ این اون آرتینه که من بزرگ کردم؟!

نفس برای اولین بار، گلگی کلاریس را می دید.

خودش هم عصبی بود و نمی دانست چه باید جواب بدهد.

کلاریس همانطور که به غذا سر می زد، آرام به ارمنی گفت: اگر می خوایش، پس چرا داری میری؟

نفس فقط توانست برای همدردی، بازوی کلاریس را نوازش کند.

شکوفه که آمد، آرام گفت: کلاریس...

کلاریس دستی به چشمهایش کشید.

- درد ادیک کم بود، آرتینم اضافه شد...

شکوفه همانطور آرام گفت: بچه ها همشون می رن دیگه...

کلاریس نشست.

- نه اینجوری... به خدا اگه یه ساعت حاضر بشم باهاش برم... بره... اگر اینطور راحته، بره ولی چرا این دخترو امیدوار کرد؟ از صبح دختره یه گوشه نشسته و زل زده به آرتین...

شکوفه هم نشست.

- الان عزاداره. نمی تونه خواستگاری و نامزدی و عروسی راه بندازه که؟ شاید اصلن داره میره تا سال پدرش تموم بشه. وقتی برگرده ازدواج کنن. یا برن، یا همینجا بمونن.

کلاریس دوباره گریه اش گرفت.

- اون وقت که ادیک بود و من بهش احتیاجی نداشتم، مثل پروانه دورم می گشت... حالا انگار منم با ادیک مُردم...

نفس نتوانست بماند. برگشت به سالن و کنار راهی نشست.

راهی دستش را گرفت.

- چیه خانومم؟

نفس آرام گفت: خاله کلاریس خیلی ناراحته.

راهی با تاسف سر تکان داد.

آرمن آمد.

- الان میان... شامو بکشین.

آرتین و لاریسا وقتی میز شام چیده شده بود، آمدند.

نفس دلش می خواست لاریسا را خفه کند. برای اینکه کسی متوجه ناراحتی اش نشود، سعی کرد کمتر سرش را بلند کند.

راهی گفت: برای عید بر می گردی آرتین؟

آرتین به راهی نگاه کرد و لبخند زد.

romangram.com | @romangram_com