#همسفر_گریز_پارت_168


نفس لبخند زده بود.

- پدربزرگ داشتن خیلی خوبه. خوش به حالت!

راهی با محبت گفته بود: پدرجان، پدربزرگ تو هم هست دیگه؟

نفس به فکر رفته بود و آرام گفته بود: مامانم که طفلک هیچ کسو نداشت... چیز زیادی هم از پدربزرگ پدریم یادم نیست... چند بار بیشتر ندیدمش... اونم خیلی رسمی و کوتاه.

راهی هیچ وقت نه از نفس نه از نوید، درباره ی خانواده شان نپرسیده بود ولی خود شکوفه برای خاتون تعریف کرده بود و خاتون هم در صحبتهای جسته و گریخته ی شبها، گفته بود شکوفه در پرورشگاه بزرگ شده و وقتی خواسته با پدر ِ نفس ازدواج کند، خانواده اش مخالفت کرده اند. پدرش به خاطر ازدواج با شکوفه، قید خانواده را زده و با شکوفه زندگی شان را از صفر شروع کرده اند.

نفس آه کشیده بود.

- انگار از بچگی پدرجانو می شناسم... یه روزه عاشقش شدم.

راهی چشمهایش را تنگ کرده بود.

- من خیلی حسودم ها؟! چند ماهه خودمو به آب و آتیش زدم یه ذره جا توی دلت باز کنم، حالا یه شبه عاشق شدی؟!

نفس خندیده بود.

- نگفته بودی حسودی!

راهی دستی به موهایش کشیده بود.

- مگه میشه کسی عاشق باشه و حسود نباشه؟!





نفس هنوز سرحال بود.

دوباره دلهره اش برگشته بود ولی بیش از هر چیز می خواست بداند لاریسا رفته یا نه؟

شکوفه و نوید پایین بودند. کلاریس در را باز کرد.

راهی هم مثل نفس گفت: بارِو خاله کلاریس.

کلاریس لبخند زد.

- بارِو عزیزجان... داشتم سراغتونو می گرفتم... بیاین تو.

آرمن و لوسینه هم بودند.

راهی گفت: مسافر ِ ما کجاس؟

کلاریس گفت: پایین...

نفس حس کرد کلاریس دلخور است.

شکوفه گفت: خوش گذشت؟

نفس کنارش نشست.

- خیلی... واقعن جاتون خالی بود. پدرجان خیلی مهربون و عشقه!

و با لبخندی شیطنت آمیز، به راهی نگاه کرد.

راهی میان نوید و آرمن نشست و به بالا نگاه کرد.

نفس گفت: تازه! صداش از راهی هم بهتره!

نوید گفت: هنوز از راه نرسیده وادارش کردی برات بخونه؟!

راهی گفت: یه لحظه از کنارش تکون نخورده خانوم. حسابی با هم صمیمی شدن. پدرجانم یاد جوونی هاش افتاده بود و برای نفس می خوند.

نفس گفت: نفس نه! دخترجان!

romangram.com | @romangram_com