#همسفر_گریز_پارت_167
پدرجان نفس عمیقی کشید و گفت: بذار خود راهی زنجیرو به گردن عروسش بندازه.
راهی زنجیر را گرفت و با نگاهی راضی و سپاسگزار، به نفس لبخند زد.
رها با خنده گفت: خجالت نکش بابا! نامزدته!
نفس موهایش را جمع کرد.
راهی زنجیر را بست و آرام گفت: مرسی.
پدرجان گفت: مبارک باشه... امیدوارم زنجیر عشقتون هیچوقت پاره نشه.
نفس تشکر کرد و تکیه داد. پدرجان بسته ای به رها داد.
- بیا دخترجان... می دونم کم طاقتی!... بقیه ش باشه برای فردا... فعلن تعریف کنین!
آقای سزاوار رو به رویش نشست.
خاتون گفت: من برم چای درست کنم و بیام.
پدرجان گفت: دلم برای چای خاتون هم تنگ شده! دستت درد نکنه!
***
هوا روشن شده بود که پدرجان خسته شد و خواست بخوابد.
اتاق پدرجان، طبقه ی پایین بود و م*س*تقل از بقیه ی اتاقها.
راهی همراه نفس بالا رفت.
- بخواب؛ هروقت بیدار شدی میریم خونه تون.
مردد بود که زود برود. می دانست شکوفه پایین نمی رود تا مهمانها راحت باشند. و اگر هم بروند، لاریسا گفته بود می خواهد با آرتین باشد. کنار در اتاق رها ایستاد.
- نمی خواد زود بریم... اینجا پیش پدرجان بیشتر خوش می گذره.
ابروهای راهی بالا رفت.
- فکر کردم می خوای دو ساعت دیگه خونه باشی.
نفس گفت: آرتین می خواد شب بره... عصر هم بریم خوبه.
راهی خستگی را فراموش کرد.
- هرطور تو بخوای... خوب بخوابی دختر شاه پریون!
***
مهمانهای کلاریس تازه رفته بودند که نفس و راهی رسیدند.
نفس از وقتی بیدار شده بود، کنار پدرجان نشسته بود و به حرفها و خاطره هایش از قدیم و از پسر كوچكش فریبرز و خانواده اش گوش کرده بود.
پدرجان خواسته بود راهی ویولن بزند و از پیشرفتش حسابی جا خورده بود.
بعد همراه ساز راهی، از تصنیفهای قدیمی خوانده بود و وقتی نفس خداحافظی کرده بود، پدرجان گفته بود: زود به زود بیا پیش ما... دلمون برات تنگ می شه.
خاتون خندیده بود که " اگر راهی کمتر بره اونجا، نفس بیشتر میاد!"
راهی چشمک زده بود.
- چشم! کمتر میرم، وقتی هم برم، نفسو میارم پیشتون.
و در راه با شیطنت گفته بود: حسابی با پدرجان گپ زدین ها!
romangram.com | @romangram_com