#همسفر_گریز_پارت_165


یک ساعت بعد که به طرف فرودگاه رفتند، نفس هم مثل بقیه سر حال بود.

رها که می خواست در ماشین راهی بنشیند، خاتون با اخمی مهربان گفت: رها جان، بیا پیش ما. بذار حداقل تا فرودگاه راحت باشن. ما که نذاشتیم بشینن توی خلوت بزنن و بخونن؟

نفس گفت: نه... بیاد پیش ما... ما راحتیم.

رها خندان سوار شد.

- خواهر شوهرشو دوست داره!

راهی با رضایت به نفس گفت: چه کار خوبی کردی موندی.

نفس با شیطنت گفت: به خاطر پدرجان میگی یا خودم؟!

راهی خندید.

- به خاطرخودم!

رها گفت: یه آهنگ شاد بذار برامون.

راهی چشم گفت و یک سی دی انتخاب کرد.

- کمربندها رو ببندید! پیش به سوی پدرجان!

نفس دائم به راهی نگاه می کرد تا فكرش به طرف آرتین کشیده نشود که " الان داره چیکار می کنه؟".

که " حتمن توی استودیو تنها نشسته و داره سیگار ِ گندشو می کشه".

که " شاید خوابیده تا حالا".

بعد از یک ساعت و نیم تاخیر، بالاخره هواپیمای پدرجان نشست. نفس دسته گل را جا به جا کرد و همراه بقیه رفت.

پدرجان، هفتاد ساله، با موهای کم پشت سفید و قدی بلند، در کت و شلوار و کراوات کرم و قهوه ای آمد.

ابروهایش مثل عکسهایش گره خورده و جدی بود ولی چشمها و صورتش می خندید.

از دور با صدایی گیرا گفت: عروسمم که آوردین!

و چرخ دستی ِ چمدانها را رها کرد. نفس بعد از همه سلام کرد. پدرجان دو دستش را باز کرد.

- سلام... دختر شاه پریون! فکر کردم رونما بخوای تا ببینمت!

نفس از شوق و مهربانی ِ پدرجان خندید و به آ*غ*و*شش رفت.

- خوش اومدین.

با دو دست، صورت نفس را گرفت و دقیق نگاهش کرد و گفت: تویی که خوش اومدی دخترجان!

بعد پیشانی اش را ب*و*سید.

رها خندید.

- دخترجان نه پدرجان؛ نفس!

پدرجان گفت: نفس نه دخترجان! نفس خانوم!

بعد دسته گل را از نفس گرفت.

- من باید برای تو گل می آوردم... ولی عیب نداره. رونمای عروس خانوم یادم نرفته!

دوباره راهی را ب*غ*ل کرد.

- مبارکت باشه پسرجان... خیلی مبارک باشه!... خاتون؟ این عروس خانوم، سلیقه ی کی بود؟

خاتون خندید.

- همه!

romangram.com | @romangram_com