#همسفر_گریز_پارت_164






رها آرام وارد شد و کنار نفس نشست.

آهنگ راهی که تمام شد، گفت: برم گیتارمو بیارم؟

راهی سر تکان داد. دو دستش را روی بدنه ی گیتار گذاشت؛ چانه اش را روی دستها و به نفس لبخند زد.

- دیگه چی دوست داری برات بخونم؟

نفس هم لبخند زد.

- هر چی بخونی قشنگه.

راهی آرامتر گفت: اون غم ِ توی نگاهت برای چیه؟

نفس آهی کشید.

- غم؟!

راهی به تارها دست کشید.

- می دونم چقدر دوستش داری.

قلب ِ نفس از دلهره به تپش افتاد. اخم کرد و خیره به راهی فکر کرد " یعنی فهمیده؟! خدایا، نه!"

راهی دوباره لبخند زد.

- نیازی نیست بگی تا بفهمم... آرتین هم دوستته، هم حامی ت... ولی حالا که باید بره تا بهتر بشه، اجازه بده من به جاش برات دوست و تکیه گاه باشم... نمی ذارم احساس تنهایی کنی...

خیال نفس راحت شد ولی برای اطمینان ِ خودش گفت: بعضی وقتا از نوید هم بهم نزدیکتر بوده.

- از حالا مسئولیتهاشو به من واگذار کن!... از پسشون بر میام... می خوام من و تو، ازهر کس به هم نزدیکتر باشیم.

نفس فکر کرد " مگه به این راحتی میشه جای آرتینو به تو بدم؟! ولی مگه خودم ازت نخواستم تکیه گاهم باشی؟!"

رها با گیتارش آمد. نفس آه دیگری کشید و به راهی لبخند زد.

- واگذار شد!

راهی سرحال خندید.

- پشیمون نمیشی... شروع کن رها!

آقای سزاوار و خاتون، کنار در ایستادند.

- اجازه هست ما هم توی بزم شبانه ی شما شرکت کنیم؟!

راهی گفت: بفرمایید... خوش اومدید.

نفس به راهی نگاه کرد که می زد و می خواند. به رها که می زد و آقای سزاوار و خاتون که سرحال نشسته بودند. احساس آرامش کرد.

فکر کرد " اگر بابا زنده بود، ما هم انقدر کنار هم خوشبخت بودیم؟!"

و به خودش گفت " منم دارم عضو این خانواده می شم. پس می تونم مثل اینها احساس خوشبختی و شادی کنم. فقط راهی خوب نیست؛ همه شون خوبن... و حتمن پدرجان هم مثل پسر و عروس و نوه هاش انقدر گرم و با محبته... مگه خوشبختی و رضایت چیزی غیر از اینه؟"

به راهی لبخند زد.

" باید واقعن واگذار کنی به راهی... نه فقط با حرف؛ عمل!"

راهی به نفس نگاه کرد و سر تکان داد.

نفس فکر کرد " بعضی وقتها فکر می کنم فکرامم می شنوی!"

***

romangram.com | @romangram_com