#همسفر_گریز_پارت_163


و به نفس نگاه کرد.

- مگه تو باور نداری؟!

نفس نگاه خالی و بی حرکت آرتین را که دید، نتوانست جواب راهی را بدهد.

فقط لبخند زد.

راهی دست نفس را گرفت و گفت: من که قبل از همه به خودت گفتم؟

نفس به دست راهی نگاه کرد و فکر کرد آرتین هنوز نگاهشان می کند؟

***

شب، وقتی مهمانها رفتند، خاتون گفت: نفس جان اگه خسته ای یه کم استراحت کن تا وقتی بخوایم بریم.

آقای سزاوار گفت: یک ساعت دیگه میریم.

خاتون گفت: راهی جان، نفسو ببر بالا، خستگی در کنه... رها جان، شما هم بیا کمک من، یه کم اینجا رو جمع و جور کنیم.

نفس گفت: خسته نیستم. منم کمک می کنم.

رها گفت: کاری نیست. چهار تا فنجون و بشقابه... برو الان منم میام.

راهی لبخند زد.

- منم تور لیدر ِ بدی نیستم!

نفس سعی می کرد فراموش کند قرار است خانواده ی لوسینه فردا از صبح، مهمان کلاریس باشند.

به راهی گفت: تور معمولی نمی خوام!

راهی با شیطنت گفت: تورای منم معمولی نیست!... بفرمایید.

بالا رفتند.

نفس گفت: برام می خونی؟

- چشم... چی بخونم برات؟

نفس وارد اتاق راهی شد.

- آروم...

راهی گفت: آروم و عاشقانه...

و گیتارش را برداشت.

نفس گفت: اتاقتو دوست دارم.

راهی نشست.

- خودمو چطور؟!

بعد خندید و شروع کرد به نواختن.





" ای چراغ ِ هر ترانه، از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

من و گنجیشکای خونه دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پرمی گیریم از تو لونه..."

romangram.com | @romangram_com