#همسفر_گریز_پارت_161
خاتون گفت: به وقتش آدم یاد می گیره... نگران نباشید.
راهی بلند شد.
- برای من، خود ِ نفس مهمه؛ نه غذا و خونه داریش.
رها خندید.
- یه سال دیگه می بینمت آقا! همه ی مردا توی دوران نامزدی همینو می گن!
راهی لبخند زد.
- من با همه ی مردا کاری ندارم! همه ی مردا که نفسو ندارن؟... رها خانوم! شما نگران مرد خودت باش!
رها دوباره خندید.
- بابا عاشق! نفس به ما هم دلبری یاد بده!
خاتون همراه راهی بیرون رفت.
- رها اذیتش نکن...
رها جای راهی نشست و آرامتر گفت: پسره از حالا جَو ِ زندگی گرفتدش! همچین کار می کنه انگار یه ماه دیگه عروسیتونه!
نفس نمی دانست چه بگوید؛ لبخند زد.
رها گفت: اتاقشو دیدی؟
نفس سر تکان داد که "نه".
رها گفت: آهان! کلن ندیدی؟!... چه عجیب! آدم مگه میشه اتاق نامزدشو ندیده باشه؟!
- آخه بیشتر راهی میاد خونه ی ما.
رها فنجان نفس را برداشت.
- پاشو بریم نشونت بدم.
- نه... شاید دوست نداشته باشه...
رها ادایی در آورد.
- کی؟! راهی؟! از خدا می خواد.
نفس را بلند کرد و بالا برد.
اتاق راهی بزرگ و وسایلش مدرن بود. یک طرف، تخت و قفسه ی کتابها بود و طرف دیگر، میز نقشه کشی و میز کامپیوتر.
روی میز کارش، پر از طرح و اسکیس و نقشه بود و دو قاب عکس از کارهای نفس روی دیوار.
رها از کنار تخت، قاب کوچکی برداشت و گفت: برادر بیچاره م شبا انقدر به عکست نگاه می کنه تا خوابش می بره.
خندید.
- اصلن فکر نمی کردم کسی بتونه با راهی اینکارو بکنه... اونم تو!
نفس با ل*ذ*ت به همه جا نگاه می کرد.
- مگه من چمه؟!
رها دست دور شانه هایش انداخت.
- انقدر ساکت و خانومی! فکر کنم من بیشتر از راهی خوشحالم!
بعد سراغ نقشه ها رفت.
- نگاه کن! حتا توی خونه هم کار می کنه... تا نصفه های شب، صدای آروم موسیقی از اتاقش میاد... مثل تو عادت داره وقت ِ کار کردن، موسیقی گوش بده.
romangram.com | @romangram_com